زير پايت گر ندانى حال مور * همچو حال تست زير پاى پيل
( همچنان در فكر آن بيتم كه گفت * پيلبانى بر لب درياى نيل . . . )
سعدى .
زير پاى شتر مخواب خواب آشفته مبين .
زير پاى كسى پوست خربزه گذاشتن . او را بفريب دچار خطرى كردن .
زير پاى كسى را كشيدن . با مهارت او را بابراز راز خويش وادار كردن .
زير پاى كسى صابون ماليدن . رجوع به زير پاى كسى پوست . . . ، شود .
زير پاى كسى نشستن . او را بنهانى با گفتارهاى دروغى يا وعدههاى عرقوبى فريفتن .
زير پاى مادران باشد جنان * ( با تو او چونست من هستم چنان . . . )
مولوى رجوع به : الجنة تحت اقدام . . . ، شود .
زير پل منزل خطرناك است * ( . . . مسكن لوطيان بىباك است . )
ضيا .
زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست .
( بسراى سپنج مهمان را * دل نهادن هميشگى نه رواست . . .
با كسان بودنت چه سود كند * كه بگور اندرون شدن تنهاست . )
رودكى .
رجوع به از مرگ خود چاره . . . ، شود .
زير رنج بود گنجهاى پنهانى . * ( ننالم از غم هجرت چو وصل حاصل اوست
كه . . . )
مجير بيلقانى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
زير زبانست پايگاه رجال . * ( هنر بدست بيان است از اختيار سخن
چنان كه . . . )
عنصرى .
رجوع به : المرء مخبو . . . ، شود .
زير سپهر قمر سر بر نكرد گلى * كان ديد روى امان يا داد بوى وفا .
مجير بيلقانى .
زير سر كسى را بلند كردن . زنى را باميد شوهرى بهتر ، نوكر و يا شاگردى را بآرمان مخدوم و استادى سودمندتر فريفتن .
زير شالش را قرص كردن . شكمش را سير كردن .
زير كاسه نيمكاسهاى هست . رجوع به : زير اين كاسه . . . ، شود .
زيركان دانند سير از سوسن و خار از سمن * ( مدعى بسيار دارى اندرين صنعت و ليك . . . )
سنائى .
زير ناودان . رجوع به ببر زير ناودان . . . ، شود .
زير و بالا گفتن . هرزهلائى كردن . دشنامها سخت زشت گفتن . خرده گرفتن .
سخن عشق زير و بالا نيست * در ره عشق رخت و كالا نيست .
اوحدى .
نوكرانى نيز نيكو دارم اما هيچيك * بر سرش دستار و در تن جبه در پا هيچ نيست