زور كه آمد حساب برخاست ، برميخيزد . جامع التمثيل رجوع به : الحكم لمن غلب ، شود .
زو غم ز دود زا غم زد پس مانده كلاغم رد . جامع التمثيل :
زهد العامى مضلة . على عليه السلام .
نظير : فضل العالم على العابد كفضل القمر ليلة البدر على ساير الكواكب . حديث .
صاحبدلى بمدرسه آمد ز خانقاه * بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را
گفت اين گليم خويش برون ميكشد ز موج * وان سعى مىكند كه بگيرد غريق را .
سعدى .
زهد با نيت پاك است نه با جامهء پاك * ( . . . اى بس آلوده كه پاكيزه ردائى دارد . )
پروين .
زهد نبود روى چون طاعون و قطران داشتن . * ( زهد چبود هرچه جز حق روى از آن برتافتن . . . )
سنائى .
زهر از قبل تو نوشداروست * ( . . . فحش از دهن تو طيبات است . )
سعدى .
زهر اين را غذا و آن را مرگ * ( مرگ اينرا هلاك و آن را برك . . . )
سنائى .
رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود .
ز هر توشه كامد ز روزىرسان * مرادى به بىتوشهاى ميرسان
گره باز كردن ز دل ساز كن * ولى ز ابرو اول گره باز كن
مزن در كمانهاى ابرو گره * كزينسان كمانى نيرزد به زه
دهش كان ز ابروى پرچين دهند * بود زهر اگر شهد شيرين دهند
بخيلى كه باشد خوش و تازهروى * بسى به ز بخشندهء تلخگوى
و گر با تلطف تمنا دهى * دو نعمت بود كان بيكجا دهى .
امير خسرو .
زهر خود را بر كسى ريختن . پس از كينهء مكتوم و شديد دشنام يا كيفرى سخت دادن .
لخت جگرم سرشك در دامن ريخت * آهم ز شرار شعله بر خرمن ريخت
احباب همه ز تلخ عمرى رستند * هجران تو زهر خويشتن بر من ريخت .
ظهورى .
زهر ، يا زهر آب خود را ريختن . رجوع به : فقرهء قبل شود .
زهر ديو كز دوزخ آيد بدر * دغلباز مردم بود زشتتر .
حضرت اديب .
زهر طرف كه شود كشته سود اسلام است . رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود .
زهر ظلمتى جهل مظلمتر است * چو پيوسته ماهش محاق اندر است .
حضرت اديب .
زهر كس تو با خويش اندر بدى * فزونى ازيرا كه نابخردى .
حضرت اديب .
زهر كه آيد كارى ، در او پديد بود * چنان كز آينه پيدا بود ترا ديدار .
ابو حنيفهء اسكافى .