زن نجيب گرفتن مشكل و نگاهداشتن او آسان است .
زن ندارى غم ندارى . رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود .
زنند جامهء ناپاك گاز ران بر سنگ * ( تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك . . . )
سعدى . رجوع به : آن را كه حساب پاك . . . ، شود .
زن نيك بود ولى زمانى * تا جز تو نيافت مهربانى
( زن گر نه يكى هزار باشد * در عهد كم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند . . .
چون با دگرى فرانشيند * خواهد كه وجود تو نبيند
اين كار زنان راست باز است * افسون زنان بد دراز است . )
از تاريخ طبرستان ابن اسفنديار . نظامى ( ؟ ) رجوع به : اسب و زن . . . ، شود .
زن نيك در خانه مار است و گنج * زن بد چو ديو است و مار شكنج .
اسدى .
رجوع به : اگر پارسا . . . ، شود .
زن نيك عافيت زندگانى بود ( زن پاكرو و پاكدين بايد و كدبانو و شوى دوست و شرمناك و پارسا و كوتاه زبان و كوتاه لسان ( ؟ ) و كوتاه دست و چيز نگاهدارنده تا نيك بود كه گفتهاند . . . ) از قابوسنامه . رجوع به : اگر پارسا . . . ، شود .
زن و اژدها هر دو در خاك به * ( . . . جهان پاك از اين هر دو ناپاك به . )
فردوسى .
تمثل :
زن و اژدها هر دو در خاك به * وزين هر دو روى زمين پاك به .
اسدى .
نظير :
يكى گفت كسرا زن بد مباد * دگر گفت زن در جهان خود مباد .
سعدى .
زن و شوهر جنگ كنند ابلهان باور كنند . نزاع و جدال زن و شوى زود بآشتى و صلح بدل شود . نظير : غضب العشاق كمطر الربيع .
ز نوميدى بسى نوميدى آيد * ( اگر اميد رنجورى نمايد . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : آدم باميد زنده است ، شود .
زنهار دار نبايد كه زنهار خوار باشد . قابوس وشمگير . زنهار دار حامى يا معتمد ، و زنهار خوار پيمانشكن و يا خائن بامانت باشد .
زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است * ( چون رد و قبول همه در پردهء غيب است . . . )
زنهاى طهران چقدر بيعارند * ديزى بازارى وسمه ميگذارند .
نظير :
بطن جائع و وجه مدهون .
ز نهصد فزون كارگر بايدى * كه تا خواجه را نان بدست آيدى .
( نتانى تو اى پروريده بناز * به تنها به خود زيستن بىنياز . . . )
حضرت اديب .
رجوع به : زه كردن اين كمان . . . ، شود .