تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
ز آسانى نيايد نيكنامى * ز بىرنجى نيايد شادكامى .
ويس و رامين . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
زاغ اندر باغ گيتى تا كه دستان مىزند * از نواى عندليبان باغ گيتى بينواست .
حضرت اديب . زاغ سياهشرا چوب زدن . تجسس تام از حال كسى كردن و آگاهى از او بدست آوردن . زاغ و مازوئى خرجش نكرده‌ايم . زيان و ضررى ما را نيست .
زاغى روش كبك درى ميآموخت * آن دست نداد و راه خود رفت ز دست .
نظير : كلاغ رفت راه رفتن كبك را بياموزد رفتار خودش را هم فراموش كرد .
كلاغى تك كبك در گوش كرد * تك خويشتن را فراموش كرد .
اشاره :
خاقانى آنكسانكه طريق تو ميروند * زاغند و زاغرا روش كبك آرزو است . گيرم كه مار چوبه كند تن به شكل مار * كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست .
خاقانى .
ز آفتاب نتيجه شگفت نيست ضيا . * ( از آنچنان پدر آرى چنين پسر زايد . . . )
رجوع به : چنان بود پدرى . . . ، شود .
زال چون ماده گاو بگذارد * كى سپاس سبوس بردارد .
سنائى .
زال كه او حامل باد و دم است * حامل رازش مكن ار محرم است
امير خسرو دهلوى .
زالكى كرد سر برون ز نهفت * كشتك خويش خشك ديد و بگفت كاى هم آن نو و هم آن كهن * رزق بر تست هرچه خواهى كن .
سنائى .
زامده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد .
رودكى . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
زان پيش كه بدخواه به تو چاشت گذارد * بگذار بر او شام و ممان تا بسحر بر .
ملك الشعراء بهار . رجوع به : پيش از آنكه . . . ، شود .
زان چه به باشد كه گردد يار خويش و خويش يار * ( فخر دين و اشرف از خويشى به يارى آمدند . . . )
سوزنى . حكيمى را پرسيدند كه دوست بهتر يا برادر گفت برادر نيز دوست به . قابوسنامه . و رجوع به : بيگانه اگر وفا كند . . . ، شود .
زان جوهرى كه خون‌جگر خورده است * قيمت بپرس لعل بدخشان را ( . . . ورنه جگرفروش چه ميداند * قدر و بهاى لعل درخشان را . )
قاآنى .
زان ساكن كربلا شدستى كامروز * در مقبرهء يزيد حلوائى نيست .
نظير كربلا رفتنت بهانه بود .
پشت اين مشت مقلد كى شدى خم در ركوع * گرنه در جنت اميد ميوهء طوباستى .
ناصر خسرو .
زان عزيز است آفتاب كه او * گاه پيدا و گاه ناپيداست .
مسعود سعد .