نظير :
چو نيك و بد اين جهان بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد .
ز انديشه گردد همى دل تباه * ( مهانرا چنين پاسخ آورد شاه
كه . . . )
فردوسى .
ز انگشت و آتش چه زايد جز اخگر * ( دل اوست انگشت و كين شه آتش . . . )
قطران .
ز اول داد خلق ار خود بده آنگه ز مردم جو * ( . . . بفر وافر اسكندر شو آنگه قصد دارا كن . )
سنائى .
ز ايرانى چگونه شاد شايد بود تورانى * پس از چندين بلا كامد ز ايران شهر بر توران .
( . . . هنوز ار بازجوئى در زمينشان چشمهها يا بى * از آن خونها كز ايشان ريخت آنجا رستم دستان . . . )
فرخى .
رجوع به : اترك التروك . . . و رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
ز باد آمده بازگردد بدم * ( . . . يكى دادخواندش و ديگر ستم . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
ز باد آمدى رفت خواهى بگرد * ( . . . چه دانى كه با تو چه خواهند كرد . )
فردوسى .
رجوع به : فقرهء قبل ، و رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
ز بادام و پسته نخواهند پوست * كزين دو ترا مغز نغز آرزوست .
حضرت اديب .
ز باد آندرختى نيابد گزند * كه از خاك سر برنيارد بلند .
نظامى .
نظير : گردن خم را شمشير نبرد . رجوع به : ز بادى كو كلاه . . . ، شود .
ز باد اندر آرد برد سوى دم * ( . . . نه داد است پيدا نخوانم ستم . )
ز بادى كو كلاه از سركند دور * گياه آسوده باشد سرو رنجور .
نظامى .
نظير :
باد صرصر كو درختان مىكند * با گياه پست احسان مىكند .
مولوى .
بر ضعيفى گياه آن باد تند * رحم كرد ايدل تو از قوت ملند .
ز باد آن درختى نيابد گزند * كه از خاك سر برنيارد بلند .
نظامى .
ز باران بود سيل در ابتدا * و ليكن شود سيل در انتها .
رجوع به : قطره قطره . . . ، شود .
ز باران سوى ناودان آمديم . نظير : كالمستجير من الرمضاء بالنار .
رجوع به : از چاله درآمد . . . ، شود .
ز باز خانه نپرد به هيچ حالى بوم * ( تو ز آشيانهء باز سپيد خاستهاى . . . )
سوزنى .
زبان آيد زيان آيد . نظير : النفوس كالنصوص .
زبان پاسبان سر است . رجوع به : اگر طوطى . . . ، و رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود .
زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم * - به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم .
سعدى .