رجوع به : اول پدر پير كشد . . . ، شود .
ريش سكهء مرد است . از سكه اعتبار و حرمت اراده مىشود .
ريشش درآمده . ( فلان . . . ) مبتذل شده است .
ريشش را بالاى بروت نهادن . رجوع به : ريش را بالاى . . . ، شود .
ريش فروشد متاع مردم را ؟ * ( خطش برآمد و كالا در كسادى زد
كه گفت . . . )
واله هروى . سوداگران مرائى متاع را با اظهار زهد و صلاح ظاهرى ببهاى گران فروشند .
ريش كندن . تشويش بىفايده كردن . برهان .
آن كرهاك بمادر خود گفت چونكه ما * آبى همى خوريم صفيرى همى زنند
مادر بكره گفت برو بيهده مگوى * تو كار خويش كن كه همه ريش ميكنند .
سنائى .
ريش گاو . ابله ، گول .
در آنكه نادان بودم چو گرد كردم ريش * مرا بنام همه ريش گاو خواند پدر .
مسعود سعد .
با من اين روزگار بين كه چه كرد * جور اين روزگار ناهموار ( ؟ )
كردهاندم خداى ناترسان * در يكى زاويهء ز حبس نشار
دعوى زيركى همى كردم * زد لگد ريش گاويم هنجار ( ؟ )
در جهان هيچ آدمى مشناس * بتر از ريش گاو زيرك سار .
مسعود سعد سلمان .
بود اندر جهان چو من گوريش * باشد اندر جهان چو من نادان !
مسعود سعد سلمان .
گر دهد خصم خواب خرگوشت * مصلحترا بخر كه عشوهگر است
چرخ داند كه ريشخند است اين * نه چو آن ريش گاو و كون خر است .
انورى .
پس بگوئيد بنده را حاشاك * مرد كى ريش گاو و كون خر است .
انورى .
چون ندارى بر كسى حقى حقيقت دان كه هست * هم تقاضا ريش گاوى هم هجا كون خرى .
انورى .
مردى از ديگرى پرسيد ريش گاو كيست ؟ گفت آنكه از بام تا شام در كوى و برزن گردد باميد آنكه نقدى در راه يابد . گفت اى رفيق پس تا من بودهام ريش گاو بودهام .
ريش گاوى . گولى . ابلهى . مثال :
ز ريش گاوى خود غره شد بحلم تو دشمن * نداند آنكه كند شير گاه خشم تبسم .
ابن يمين .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
ريش ملا ببوسيدن رفت . مثل هنديست . از شاهد صادق .
ريش و دارو هر دو بدست كسى بودن . تمثل :
تو را هم ريش و هم دارو بدست است * چرا درد تو از دارو گسسته است .
ويس و رامين .
ريش و قيچى هردو در دست شماست . نظير :
امروز در قلمرو دل دستدست تست * خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن .