رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
زبان بسته بايد گشاده دو دست * ( گشاده شد آنكس كه او لب ببست . . . )
سعدى .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
زبان بسته بهتر كه گويا بشر * ( بهايم خموشند و گويا بشر . . . )
سعدى رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
زبان بسيار بر باد داده است * زبان سر را عدوى خانهزاده است .
وحشى .
رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود .
زبان بند گردن به صد قيد و بند * بسى به ز گفتار ناسودمند .
امير خسرو .
زبان ترجمان دل است .
زبان چرب گويا و دل پر دروغ * بر مرد دانا نگيرد فروغ .
فردوسى .
رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود .
زبان چيره گردد چو شد دست چير . * ( توان گفت بد با زبان دلير . . .
بهو گفت با بسته دشمن به پيش * سخن گفتن آسان بود كم و بيش . . . )
اسدى . در زندان شير شرزه را بتوان زد . مسعود سعد . زده را توان زد .
زبان خر را خلج داند . بمزاح . اين دو كس بخو و خلق يكديگر آشنا باشند .
زبان خلق تازيانهء خداست « 1 » . شهرتهاى سوء كيفر و باد افراه اعمال زشت است .
آنچه را مردم خواهند حاكى از ارادهء حق تعالى است .
زبان خوش مار را از سوراخ بيرون آورد . تمثل :
درشتى ز كس نشنود نرمگوى * سخن تا توانى بآزرم گوى .
فردوسى .
كه تندى و تيزى نيايد به كار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار .
فردوسى .
خوب گوئى اى پسر بيرون برد * از ميان ابروى دشمنت چين .
ناصر خسرو .
از درستى نايد اينجا هيچكار * هم به نرمى سر كند از غار مار .
مولوى .
و به زبان لطف مار را از سوراخ بيرون آورد . مرزباننامه .
نظير :
بشيرين زبان دل مردم پير گردد جوان .
فردوسى . چرب سخنى دوم جادوئيست . از قابوسنامه .
بشيرين زبانى و لطف و خوشى * توانى كه پيلى بموئى كشى .
سعدى .
ز بدخواه و از مردم كينهكش * توان دوست كردن بگفتار خوش .
اسدى .
به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوئيد ز اندازه بيش .
سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو .
اسدى .
هامش
( 1 )Vox populi voxDei .