باب زاء .
ز آب خرد ماهى خرد خيزد * نهنگ آن به كه با دريا ستيزد .
سعدى .
اين شعر با تقديم مصرع ثانى بر اول در خمسهء نظامى نيز هست .
ز آتش زر خالص برفروزد * چو غشى نيست اندروى چه سوزد .
شبسترى .
نظير : زرى كه پاك شد از امتحان چه غم دارد . زر كه پاك است چه محنتش به خاك است . زر پاك از محك ندارد باك . زر خالص است و باك نمىدارد از محك . زر چون بعيار آيد كمبيش نگردد - كم بيش بود زرى كان باغش و بار است . ناصر خسرو .
زاد فى الشطرنج بغلة . اشاره :
شنيدهام كه بشطرنج در فزود كسى * يكى شتر ز سر زيركى و دانائى
نه من كم آمدم اى شه ز رقعهء شطرنج * چه باشد ار تو به من اشترى در افزائى .
مجير بيلقانى .
نظير : زاد فى الطنبور نغمة .
زاد فى الطنبور نغمة ( يا ) نغمة اخرى . رجوع به : مثل قبل شود .
زادگان چون رحم بپردازند * سفر مرگ خويش را سازند
( . . . سوى مرگ است خلق را آهنك * دم زدن گام و روز و شب فرسنگ
جان پذيران چه بينوا چه ببرگ * همه در كشتيند و ساحل مرگ . )
سنائى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
زادهء خسرو دريد سينهء خسرو * محرم دارا شكافت پهلوى دارا .
زادهء دنيا چو دنيا بىحياست * ( گرچه ميدانم كه ميدانى ز روى تجربت - اينسخن كه . . . )
حضرت اديب .
نظير :
زادهء دنياستى زان شرمت اندر ديده نيست * نيست پردهء شرم را زين قحبه دورافكنترى .
حضرت اديب .
زادهء طبع و فرزند خيال * بس گرامىتر ز زاده مادر و فرزند زن .
( خود تو ميدانى كه . . . )
قاآنى . رجوع به : المرء مشعوف بعقله . . . ، شود .
زادهء ظالم ستمگر مىشود * تيغ چون بشكست خنجر مىشود .
گج . رجوع به :
از مار نزايد . . . ، شود .
ز آزار بيگانگان چون نوم * كه بر من ز من جز كه آزار نيست
ز خوى بد خويش نالم كه كس * به من بر چو خويم ستمكار نيست .
حضرت اديب .
نظير :
همه از دست غير مىنالند * سعدى از دست خويشتن فرياد .
سعدى .