خردمندان گفتهاند بدين خوبى كه آفتاب است نشنيدهايم كسى او را دوست گرفته باشد و عشق آورده براى آنكه هر روز توان ديدش مگر بزمستان كه محجوب است و از اين سبب محبوب سعدى .
نظير :
اگر همه شب قدر بودى شب قدر بيقدر بودى .
سعدى . زرنى غبا تزدد حبا .
عزت اندر عزلت آمد اى فلان * تو چه جوئى ز اختلاط اين و آن
گر تو خواهى عزت دنيا و دين * عزلتى از مردم دنيا گزين .
بهائى .
زانكه جنسيت عجايب جاذبيست * - جاذب جنس است هرجا طالبيست .
مولوى .
رجوع به : الجنس الى الجنس . . . ، شود .
زان نى كه از او نيچه كنى نايد جلاب .
خاقانى .
زان همه بانگ و علالاى سكان * هيچ واماند ز راهى كاروان .
مولوى .
نظير : سك لايد و كاروان گذرد . رجوع به : آواز سگان . . . ، شود .
ز آواز روبه نترسد پلنگ * ( اگر يار باشيد با من بجنگ . . . )
فردوسى .
زاهدان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند * چون بخلوت ميروند آن كار ديگر مىكنند .
حافظ .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
زاهد كه درم گرفت و دينار * زاهدتر ازو كسى بدست آر .
سعدى .
نظير :
تبرك از در قاضى چو بازآوردى * ديانت از در ديگر برون رود ناچار .
سعدى .
زاينده ميرنده است . و رجوع به : ديگى كه زائيد . . . ، شود .
ز احداث چرخ است تهذيب مردم * چو از زخم خايسك تيزى خنجر
( نه در غنچه كامل شود پيكر گل * نه در بوته ظاهر شود صفوت زر . . . )
ز اشتر و محملت فرو افتى * اى پسر چون سبك بودت عديل
( با سبكسار كس مكن صحبت * تا نمانى حقير و خوار و ذليل . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود .
ز اشك روان ديدهء مظلومان * اين نيست مردمى كه كشى ساغر
( . . . آهستهتر بنوش كه لبريز است * گلگون قدح ز خون دل مضطر . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
ز اطناب به بود ايجاز . * ( بمدح او همه اطناب خوشتر است ارچه
مثل بود كه . . . )
قاآنى . نظير : المكثار مهذار . المكثار كحاطب الليل . و رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود .
ز اندوه باشد رخ مرد زرد * برامش فزايد تن رادمرد .
فردوسى .
ز اندوه خوردن نباشدت سود * ( . . . كجا بودنى بود و اين كار بود . )
دقيقى .