ريسمان سوخت و كجيش بيرون نرفت : گج ، نظير : خوى بد در طبيعتى كه نشست نرود تا بروز مرگ از دست . با جان مگر از جسد برآيد خوئى كه فروشده است با شير .
ريش او زرد است اينهم يك دليل . برهان و حجتى ناموجه است . نظير : شبهاى چهارشنبه هم غش مىكند .
ريش بابا ببين كه نيمه نماند
( پسرى با پدر بزارى گفت * كه مرا يار شو بهمسر و جفت
گفت بابا بغا كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه
در بغا گر بگيردت عسسى * بهلد كو گرفت چون تو بسى
زن بخواهى تو را رها نكند * ور تو بگذاريش چهها نكند
از من و مادرت نگيرى پند * چند ديدى و نيز ديدم چند
آن رها كن كه زيت و هيمه نماند * . . . )
اوحدى .
ريش بفلفل آكندن .
تمثل :
در اين انديشه مانده رام بيدل * چو ريشى بود آكنده بفلفل .
ويس و رامين .
نظير : نمك بر جراحت پاشيدن .
ريش خام طمع . بجيب مفلس .
ريشخند چاپلوسان فيل را خر مىكند .
ريش خود را همى خضاب كنى * خويشتن را همى عذاب كنى .
رودكى .
رجوع به : الشيب عيب ، شود .
ريش دراز و سر كوچك نشان احمقى است . جامع التمثيل .
ريشش را در آسيا سفيد كرده است ( يا ) نكرده است . صاحب تجربتى نيست . يا آزموده و مجرب است .
اشاره :
اين آسيا دوان و در او من نشسته پست * ايدون سپيدسار در اين آسيا شدم .
ناصر خسرو .
نمىبينيم باقر يك سر مو پختگى با تو * مگر ريش سياهت را سفيد از آسيا كردى .
باقر كاشى .
ريش در دست ديگران داشتن . تمثل :
هركه دل پيش دلبرى دارد * ريش در دست ديگرى دارد .
سعدى .
ريش را بالاى بروت گذاشتن . جامع التمثيل .
نظير :
مسكين خرك آرزوى دم كرد * نايافته دم دو گوش گم كرد .
ريشرا بدست ديگرى دادن .
ريش سفيد پنبهء ميناى مىبود . تمثل :
مستى چنان خوش است كه تا عمر طى شود * ريش سفيد پنبهء ميناى مىشود .