رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود * ( رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود . . . )
رجوع به : آهسته برو هميشه برو . . . ، شود .
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است كه فردا ببرد .
حافظ .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
ره سروش همى بايدت بسان پرى * ز ديو مردم اندر زمانه پنهان باش .
حضرت اديب .
ره نتوان رفت بپاى كسان * ( پاى ترا دردسرى ميرسان . . . )
نظامى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
رهى از هنر گرچه چيزى كند * نشايد كه بر شه دليرى كند
( . . . همه كار شايد بانباز و دوست * مگر پادشاهى كه تنها نكوست . )
اسدى . رجوع به :
آب انبار شلوغ . . . ، شود .
رهى را بىاندازه ندهى مهى * چو مه شد نگيرد ترا جز رهى
اسدى .
رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود .
رهى را روا نيست در هيچ كيش * به روى آمدن با خداوند خويش .
از العراضه .
رهى را شدن در دم مار و شير * از آن به كه بر شاه باشد دلير .
اسدى .
رهى كان از شدن باشد نشيبى * چو واگشتى همى باشد فرازى .
ناصر خسرو .
نظير :
چونكه گله بازگردد از ورود * پس فتد آن بز كه پيشآهنگ بود .
مولوى .
رهى كو بدل شادمان داردت * به از بد پسر كو بيازارت .
اسدى .
نظير : يك بندهء مطواع به از سيصد فرزند . رودكى . رجوع به : بيگانه اگر وفا . . . ، شود .
ريا حلال شمارند و جام باده حرام * ( . . . زهى طريقت و ملت زهى شريعت و كيش . )
حافظ . رجوع به : اى خواجه ريا ضد پارسائيست . . . ، شود .
رياست بىسياست نتوان كرد . نظير : لا يتم الرياسة الا بالسياسة .
اگر چوب حاكم نباشد ز پى * كند زنگى مست در كعبه قى .
ريحان كه دهدت چون همى تو * ريحان نشناسى از مغيلان .
ناصر خسرو .
ريسش آمده . كاهلى ، نابهنگام مشغول كار شده است .
ريسمان برپا چه حاجت مرغ دستآموز را .
ريسمان دو سر دارد .
ريسمان ديگر پنبه مساز .