نظير : زنگله را كه به گردن گربه ببندد ؟
روبهى كه هست او را شير پشت * بشكند مغز پلنگان را بمشت .
مولوى .
روبهى ميدويد در غم جان * روبهى ديگرش بديد چنان
گفت خير است بازگوى خبر * گفت خر گير مىكند سلطان
گفت تو خر نهاى چه ميترسى * گفت آرى و ليك آدميان
مىندانند و فرق مىنكنند * خر و روباهشان بود يكسان
زان همى ترسم اى برادر من * كه چو خر برنهندمان پالان
خر ز روباه مى به نشناسند * اينت كون خران و بىخبران .
انورى .
نظير : گفتم حكايت آن روباه مناسب حال تست كه ديدندش گريزان و افتان و خيزان كسى گفتش چه آفتست كه موجب چندين مخافت است گفت شنيدم كه شتر را بسخره ميگيرند .
گفت اى سفيه لا يعلم شتر را با تو چه مناسبت است و ترا به دو چه مشابهت . گفت خاموش كه اگر حسودان بغرض گويند كه اين شتر است و گرفتار آيم كرا غم تخليص من باشد تا تفتيش حال من كند . و تا ترياق از عراق آرند مار گزيده مرده باشد . از گلستان سعدى .
رو تا قيامت ايدر زارى كن * كى مرده را بزارى باز آرى .
رودكى .
روح بيعلم چيست بادى سرد . * ( تن بيروح چيست مشتى گرد . . . )
اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم * ( چاك خواهم زدن اين دلق ريائى چكنم . . . )
حافظ .
نظير : اعوذ باللّه من الفقر المكب و مجاووة من لا احب .
در تنورى خفته با عقل شريف * به كه با جهل خسيس اندر خيام .
ناصر خسرو .
بهم دانا و نادان كى بود خوش * كجا دمساز باشد آب و آتش .
ناصر خسرو .
رنج بيند پادشا چون با گدا گردد قرين * نحس آرد مشترى چون با زحل جويد قران .
قاآنى
از همنفسى كه دل نفور است * عفريت نمايد ارچه حور است .
امير خسرو .
ديدار يار نامتناسب جهنم است . قيل لحكيم ما بال الرجل يتحمل الثقيل و لا يتحمل مجالسة الثقيل قال لان الحمل يشترك فيه جميع الجوارح و ثقيل يتفرد به الروح .
روده بزرگه روده كوچكه را خورد . از گرسنگى ، بسيار بىتاب شده است . نظير :
صاخت عصا فيربطنه . ضرم شذاه .
رودهء تنك بيك نان جوين پر گردد * نعمت روى زمين پر نكند ديدهء تنك .
سعدى .
رو رو زنانه دوز كه مردانه ميخرند * ( مردانه دوختيم و كس از ما نمىخرد . . . )
نظير :
رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى .