روباهان را زهره نباشد از شير خشمآلود كه صيد گوزنان نمايند . ابو الفضل بيهقى .
روباه بازى درآوردن . زرق و حيلت كردن . تمثل :
زان مىترسم كه از ره بد سازى * وز غايت نامردمى و طنازى
اين سگ صفتان كنند اى آهو چشم * ناگاه ترا صيد ز روبه بازى .
محمد سرخسى .
شد شكار چشم روبه باز پر دستان تو * صد هزاران جان شيران شكارى اى پسر .
سنائى .
روبه بازى مكن در صف عشاق زانك * زشت بود پيش گرگ شير كند آهوئى .
چه دلبرى چه عيارى چه صورتى چه نگارى * نه گاه خلوت جفتى نه وقت عشرت يارى .
بغمزه عقلگذارى بچنگ چنك نوازى * بوعده روبه بازى بعشوه شير شكارى .
ابو الفرج رونى .
شير فلك را برد بروبه بازى * آنكه تو باشى ورا مربى و حامى .
سوزنى .
پيش او حملههاى شير فلك * راست چون حيلههاى روباهست .
ظهير .
كرده ابليس را بعشوه تباه * دله را داده بازى روباه ( ؟ ) .
ظهير .
سگ كوى تو باشم گرچه ندهى * بروبه بازيم جز خواب خرگوش .
ظهير .
روباه بگردون گرفتن . با صبر و شكيبائى كارى صعب انجام كردن . مثال :
و گفتهاند كه اتابك ايلدگز روباه بگردون گيرد يعنى او را مايهء اصطبار بسيار است .
تاريخ سلاجقهء كرمان .
روباه را چه طاقت زور غضنفر است . * ( در پيش حملهء تو كجا ايستد عدو . . . )
ظهير .
روباه چه صيد ميسر شود همى * در بيشهاى كه شير ژيان در كمين بود .
رفيع الدين لنبانى .
روباه با شير نايد به راه * ( دليرى مكن جنگ ما را مخواه
كه . . . )
فردوسى .
روباه بدر خانهء خويش چندان قوت دارد كه شير بدر خانهء كسان ندارد .
مرزباننامه .
روباه بسوراخ نميرفت جاروب بدمش بستند ( يا ) بدمش بست .
روباه تا ته چاه است كرباس خير مىكند . رجوع به : الان قد ندمت . . . ، شود .
روبرو بودن به از پهلو بود . نظير : المقابلة خير من المقارنة .
روبه چه سنجد بچنگال شير * ( يكى داستان زد سوار دلير
كه . . . )
فردوسى .
روبهكانرا بجاى پاى نماند * تاختن آرد چو شير شرزه ز مكمن .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
روبهى پير روبهى را گفت * كى تو با علم و عقل و دانش جفت
چابكى كن دو صد درم بستان * نامهء ما بدين سگان برسان
گفت اجرت فزون ز دردسر است * ليك كارى عظيم با خطر است .
سنائى .