خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست .
سعدى .
رند عالم سوز را با مصلحتبينى چكار .
حافظ .
رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى .
حافظ .
رنگ تزوير پيش ما نبود * شير سرخيم و افعى سيهيم .
حافظ .
رنگ رخساره خبر ميدهد از سر ضمير * ( گر بگويم كه مرا بىتو پريشانى نيست )
سعدى .
نظير : رنگ زردم را ببين احوال زارم را بپرس . رنگشرا ببين حالشرا بپرس . الظاهر عنوان الباطن .
رنگرز بريش خود درمانده . از شاهد صادق .
رنگ زردم را ببين احوال زارم را بپرس . رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود .
رنگشرا ببين حالش را بپرس تمثل :
رنگ رويم را نمىبينى چو زر * ز اندرون خود ميدهد رنگم خبر .
مولوى .
رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود .
رنگ گليم ما بگيلان كردند سالهاى دراز بر اين امر گذشته است .
تمثل :
آنها كه مرا عزيز چون جان كردند * دلرا ز وصال ما پشيمان كردند
بر ما ستم عشق نه ايشان كردند * اين رنگ گليم ما بگيلان كردند .
از مرصاد العباد .
روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى .
شبسترى .
از امثال متداول بين اهل تصوف است .
روا باشد كه از پس شير و اژدها فرا شويد و از پس زنان مشويد . منسوب بداود عليه السلام . از كيمياى سعادت .
روا مدار كه مورى ز خود بيازارى * ( بدانكه بر ننهم بوسه بر خطت گوئى . . . )
رفيع الدين لنبانى .
روانپرور آنگه كه تنپرورى * بپروار تن رنج تا كى برى
( چو ديدى كه گفتى ندارد بها * از او بس بود خورد و پوشش كيا
چه بايد سوى هر خورش تاختن * شكم گور هر جانور ساختن . . . )
اسدى .
روان هست زندانى مستمند * تن او را چو زندان طبايع چو بند
چنانست پروردن از ناز تن * كه ديوار زندان قوى داشتن
( . . . چه بايد كشيد اينهمه رنج و باك * به چيزى كه گوهرش يك مشت خاك
دمى گرش نبود بميرد بجاى * به پى ( ؟ ) گر بجنبد بيفتد ز پاى
هم از يك خوى خويش گردد نژند * هم از نيش يك پشه يابد گزند
چه مهر افكنى بر تن و اين جهان * كه با تو نه اين ماند خواهد نه آن . )
اسدى .