بار رفتن بر اشتر است و ليك * نالهء بيهده درآى كند .
سنائى .
سعد ملك اى وزير دريادل * كف راد تو ابر پر ژاله
رويد از ژالهء كف رادت * بر رخ سائلان تو لاله
ماده گاو خجندى رواق * بضعيفى شده است بزغاله
بار بر گاو و ناله بر گردون * گاو را نيست طاقت ناله .
سوزنى .
اشاره :
سينهء شيرين خبر دارد ز خسرو بس بود * نالهء گردون كفايت باشد از تقدير بار .
سنائى .
دشمنش را رنج گاو و نالهء گردون نهد . قطران .
رنج بيند پادشا چون با گدا گردد قرين * نحس گردد مشترى چون با زحل جويد قران .
قاآنى .
رنج تن مرد را حقير كند * بكمند اجل اسير كند
مكتبى .
رنج چو عادت شود آسودگيست * ( . . . قيد بىآلايشى آلودگيست . )
جلال الممالك .
رنج خود و راحت ياران طلب * ( سايهء خورشيد سواران طلب . . . )
نظامى .
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ * گرد گله توتياى چشم گرگ « 1 »
شيخ بهائى .
براى امور و مقاصد عظيمه رنج بردن ناگوار نباشد .
با آنكه دل تو طبع آهن دارد * جان در سر زلفين تو مسكن دارد
گرد سر كوى تو همى گردم از آنك * خاك رمه چشم گرگ روشن دارد .
فريد الدين سجزى .
رنج سخت كليد راحت است . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
رنج طفل است اداى دو اديب * رنج مرد است دواى دو طبيب .
جامى .
رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
رنج غربت به كه اندر خانه جنگ * ( پا تهى گشتن به است از كفش تنگ . . . )
مولوى .
توارد :
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ .
سعدى .
نظير :
چه خيرى برآيد از آن خاندان * كه بانگ خروس آيد از ماكيان
رنجكش تا بگنج رسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
رنجه دارنده كم زيد چو مگس * هست بيرنج از آن زيد كركس .
سنائى .
رنج يكى راحت ديگريست . * همه شب غنودند تا صبحدم
از اين سو بشادى و زانسو بغم * جهان را چنين فتنه با هر سريست
كه . . . )
امير خسرو دهلوى .
رند را بند و قحبه را پند سود نكند نظير :
هامش
( 1 ) چون گله بزرگ باشد گرگ شاد شود چنان كه گوئى كه گرد آن به چشم گرگ روشنى بخشد .