روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستى * گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى .
ناصر خسرو .
روز ميايد و روزى نمىآيد . نظير :
از من رمقى بسعى ساقى مانده است * وز صحبت خلق بيوفاقى مانده است .
خيام .
از بادهء دوشين قدحى بيش نماند * از عمر ندانم كه چه باقى مانده است .
خيام .
روز نو و روزى نو . نظير : يوم جديد و رزق جديد . رجوع به : گنجشك روزى . . . ، شود .
روز طوفان باد حزم نكوست * خاصه آن را كه خانه خرگاهست .
انورى .
روزكى چند بود نوبت گل * روزه و توبه همه روزه بجاست .
( عاشقى خواهى و پس توبه كنى * توبه و عشق بهم نايد راست . . . )
سنائى
روز محشر امان بايمان است * ( غم ايمان خويش خور كه تو را . . . )
اديب صابر .
روز وانفسى است . هركس به خود مشغول است و به ديگرى نمىپردازد . نظير :
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ .
قرآن كريم . سورهء 80 . آيهء 34 .
روز و فانوسكشى !
روزها بر گرد گل ميگرد و شب بر گرد شمع * زندگى جز بر ره پروانه بسپردن خطاست .
حضرت اديب .
روزهاى سپيد است در شبان سياه . * ( شب فراق نمىبايد از فلك ناليد
كه . . . )
سعدى .
رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
روزهاى سياه كوتاه است . تمثل :
شنيدم اين مثل از سالخورده دهقانى * كه « كوته است بسى عمر روزهاى سياه »
اگرچه خوب و بد روزگار در گذر است * چه تلخكامى زندان چه شادمانى گاه
چو برق و باد ز ما بگذرد هرآنچه رسد * ز دور چرخ چه پاداشن و چه باد افراه
ولى به چشم خرد هركه بنگرد بيند * كه روز نيك بر روز بد بود كوتاه
ز روز نيك و بد خود هر آنكه ياد آرد * از اين بشكر گر آيد و زان برآرد آه .
امير خيزى .
روزهء بىنماز . عروس بىجهاز . قورمهء بىپياز . چيزى ناقص . امرى ناتمام .
روزه خوردنشرا ديدهايم نماز خواندنشرا نديدهايم . مثلى مزاحگونه است كه بدان بىمبالاتى ممثل را در امر عبادات خواهند .
روزهدار و به ديگران بخوران * نه مخور روز و شب شكم بدران
( . . . با چنان خوردن و چنان آروق * كى برى رخت جان سوى عيوق
بسكه شب ناى و لب بجنبانى * روز مانند ناى انبانى