رگ بريشه ميكشد . رجوع به : از مار نزايد جز . . . ، شود .
رگ بسملش خاريدن . تمثل :
مرغ چو در دام بر چنه طمع افكند * بخت بد آنگاه خاردش رگ بسمل .
ناصر خسرو .
نظير : تنش ميخارد . اجلش رسيده است . سرش به تنش زيادتى مىكند . با سر خود بازى مىكند .
رگ خواب كسى را بدست گرفتن . تمثل :
دست زد و بند ركابش گرفت * ريشهء جان و رگ خوابش گرفت .
جلال الممالك .
رگ رگ است اين آب شيرين آب شور * در خلايق ميرود تا نفخ صور .
مولوى .
اختلاف مشرب و مذاق مردمان هميشگى است .
رگ قيفال بهر پاى مزن . * ( بهر دين با سفيه راى مزن . . . )
سنائى . نظير :
با سليق از براى سر نزنند . سنائى . رجوع به : هرچيزى بجاى خويش . . . ، شود .
رمضان را مرضان خواند حكيمى دانا .
رموز علم ادريسى بود ذوقى نه تدريسى * چه داند ذوق ابليسى رموز علم الاسما .
قاآنى .
رمه دور به رسيدن . وقت كارى گذشتن . تمثل : مرا گفت اين خداوند اكنون آگاه شد كه رمه دور برسيد . ابو الفضل بيهقى .
رميته من غير رام .
رنج آورد طعام كه بيش از قدر بود . * ( با آنكه در وجود طعام است حظ نفس . . . )
سعدى . رجوع به : اسراف حرام است ، و رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
رنج آهو نه ز صياد بود كز رسن است . * ( گلهام از دگران است و به دو بندم جرم . . . )
قاآنى .
رنج امروزين آسودن فردائين بود . قابوسنامه . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
رنج بر دل منه كه گردون را * پيشه افزونيست و كم كردن .
( نيست مسعود سعد كار خرد * دل ز كار جهان دژم كردن . . . )
مسعود سعد .
رنج بردن در ره تقوى بود كار رجال . * ( اين همه لهو است و باشد لهو كار كودكان . . . )
معزى .
رنج بر گاو و ناله بر گردون .
تمثل :
ايا آنكس كه عالمرا طبايع مايه پندارى * نهى علت هيولى را كه آن ايدون و اين اندون
هيولا چيست ؟ اللّه است فاعل اين بدان ماند * كه رنج باربر گاو است و آيد ناله از گردون
سنائى .