چنين است رسم سراى فريب * گهى بر فراز و گهى بر نشيب
چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى جنگ و زهر است و گه نوش و مهر
يكى را برآرى بچرخ بلند * يكيرا كنى خواروزار و نژند
يكى را ز ماه اندر آرى بچاه * يكيرا ز چاه اندر آرى به ماه
يكيرا برآرى و شاهى دهى * يكيرا به دريا بماهى دهى
نه با آنت مهر و نه با اينت كين * كه بهدان توئى ايجهان آفرين . . . )
فردوسى .
جهانرا پرستى تو اين نارواست * پرستش خداى جهانرا سزاست
( جهان جانگزايست و او جانفزاى * جهان گمكننده است و او رهنماى
جهان جفت غم دارد او جفت ناز * جهان عمر كوته كند او دراز . )
اسدى .
جهانرا جهاندار دارد خراب . نظير : آب از سرچشمه گل است . آب از بنه تيره است .
جهانرا چنين است آئين و شان * گهى شاد دارد گهى باغمان .
فردوسى .
جهانرا چنين است آئين و سان * نگردد همى زآن بدين زين بدان .
فردوسى .
جهانرا چنين است ساز و نهاد * ز يكدست بستد بديگر بداد .
فردوسى .
جهانرا چنين دستبازى بسيست * ز هر رنك نيرنك سازى بسيست .
( . . . نه زو شايد ايمن بدن روز ناز * نه نوميد گشتن بروز نياز . )
اسدى . رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
جهانرا چو فرزانه ديدن گرفت * شكافيدهاش از جهيدن گرفت
تو با اين جهان نيز بجهندهاى * مبر ظن در اين دژ كه ارمندهاى .
حضرت اديب .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
جهانرا چه سازى كه خود ساخته است * جهاندار از اين كار پرداخته است .
فردوسى . نظير : قد فرغ اللّه تعالى من اربع من الخلق و الخلق و الرزق و الاجل . حديث .
جهانرا ز باران ارديبهشت * سزاوارتر شاه دانش سرشت
چو خورشيد روشن بكند آورى * چو شمشير جوشنگه داورى
حضرت اديب .
جهانرا صاحبى باشد خدا نام . كارهاى زشت را كيفر و بادا فراهست . رجوع به :
از مكافات عمل . . . ، شود .
جهانرا گوهر آمد زشتكارى * چرا زو مهربانى گوشدارى
( . . . بنزدش هيچكس را نيست آزرم * كه بيقدر است و بيمهر است و بيشرم . )
ويس و رامين
جهانرا نبايد سپردن ببد * كه بر بدكنش بيگمان بدرسد :
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
جهانرا نمايش چو كردار نيست * به دو دل سپردن سزاوار نيست .
فردوسى .