جهانجوى اگر كشته گردد بنام * به از زنده دشمن به دو شادكام .
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
جهانجوى را كين نبايد گرفت * ( بر من فرستى نباشد شگفت . . . )
فردوسى .
جهان چارهسازيست بىترس پاك * بجان بردن ماست بىخوف و باك
( يكى چاره هزمان نمايد همى * بدان چاره جانمان ربايد همى
يكى را به زخم ار برنج و نياز * يكى را بر هر ار به درد و گداز . )
اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
جهان چندانكه دارى بيش بايد * و ليك از بهر جان خويش بايد
هر آنگاهى كه نبود جان شيرين * نه دايه باد و نه شاه و نه رامين .
ويس و رامين .
رجوع به : آدم پول را پيدا مىكند . . . ، شود .
جهان چون تن و شهرياران سرند * از ايرا چنين بر سران افسرند .
فردوسى .
رجوع به : نحن الدنيا . . . ، شود .
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى بجاى خويش نيكوست .
شبسترى .
نظير :
بد از او در وجود خود نايد * بخدائى بد از كجا شايد
نوشدان هرچه زهر او باشد * لطفدان هرچه قهر او باشد
زشت و نيكو بنزد اهل خرد * هر دو نيك است از او نيايد بد .
سنائى .
سوى تو نام زشت و نام نكوست * ورنه محض عطاست هرچه از اوست
داند آنكس كه خردهدان باشد * كآنچه او كرد خيرت آن باشد
زشت و نيكو بنزد اهل خرد * سخت نيك است از او نيايد بد .
آن نكوتر كه هرچه زو بينى * گرچه زشت آن همه نكو بينى .
سنائى .
آنكه آرد جهان بكن فيكون * چون كند بد بخلق عالم چون
آنزمان كايزد آفريد اين طاق * هيچ بد نافريد على الاطلاق
مرگ اين را هلاك و آن را برگ * زهر اين را غذا و آن را مرگ .
سنائى .
و رجوع به ابلهى ديد . . . ، و رجوع به : هرچيزى بجاى خويش . . . ، شود .
جهان چون شما ديد و بيند بسى * نخواهد شدن رام با هركسى .
فردوسى .
جهان چون من و چون تو بسيار ديد * ( . . . نخواهد همى با كسى آرميد . )
فردوسى .
جهان چون يكى هفت سر اژدهاست * كسى نيست كز چنگ و نابش رهاست .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
جهان چيست جز خواب آشفتهاى * ( . . . بتعبير لولوى ناسفتهاى . )
حضرت اديب .