جهان چيست ماتمسرائى در او * نشسته دو سه ماتمى روبرو
جگر پارهاى چند بر خوان او * جگرخوارهاى چند مهمان او .
محمد دارا شكوه متخلص بقادرى .
جهان خواب است ما در وى خياليم * ( . . . چرا چندين در آن ماندن سگاليم . )
ويس و رامين
جهان خواستى يافتى خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز .
فردوسى .
رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
جهان خود جمله امر اعتباريست * چو آن نقطه كه اندر دور ساريست .
شبسترى .
نظير :
جهان چيست جز خواب آشفتهء .
حضرت اديب .
جهان خواب است و ما در وى خياليم .
ويس و رامين
جهان بر چشم دانا هست بازى * نباشد هيچ بازيرا درازى .
ويس و رامين .
جهان باد دان باده برگير شاد * كه اندر گفت باده بهتر ز باد .
اسدى .
جهانا سراسر فسوسى و باد * به تو نيست مرد خردمند شاد
بكردارهاى تو چون بنگرم * فسوس است و بازى نمايد برم .
فردوسى .
شادى مطلب كه حاصل عمر دميست * هر ذره ز خاك كيقبادى و جميست
احوال جهان و اصل اين عمر كه هست * خوابى و خيالى و فريبى و دميست .
خيام .
جهان سر بسر چون فسانه است و بس * نماند به دو نيك بر هيچكس .
فردوسى .
شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد .
رودكى .
جهاندار گر دادگر باشدى * ز فرمان او كى گذر باشدى .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
جهاندار بخشى كه كرده است پيش * از آن بخش كمتر نگردد نه بيش .
اسدى .
رجوع به : با قضا كارزار نتوان . . . ، شود .
جهاندار چون گشت با داد جفت * زمانه پى او نيارد نهفت .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
جهان دام داريست نيرنگساز * هواى دلش چينه و دام آز
( . . . كشد سوى دام آنكه شد رام او * كشد پس چو آويخت در دام او
از آن او بجايست و ما بر گذار * كه چون ما نكاهد وى از روزگار
پس پيرى از ما ببرد روان * چو او پير شد بازگردد جوان . )
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
جهان در جنب اين نه سقف مينا * چو خشخاشى بود بر روى دريا