جهان را نه بر بيهده كردهاند * ترا نز پى بازى آوردهاند .
اسدى .
رجوع به : ا فجستم انما خلقناكم . . . ، شود .
جهان را هرچه بينى همچنين است * به زير نوش و مهرش زهر و كين است
گلش با خار و نازش با غمان است * هوا با رنج و با سودش زيان است .
ويس و رامين .
رجوع به : اندر پى هر خنده . . . ، و رجوع به : گنج و مار و گل و خار . . . ، شود .
جهانرا همه چون تن خويش خواه . * ( به دو گفت تو دور باش از گناه . . . )
فردوسى .
نظيرى براى اين فكر بلند فردوسى نديدهام . آنچه بر خود نپسندى . . . ، اخص از اين فكر است .
جهان رايگان گرانست . * ( دنيا نستانم برايگان من زيرا كه . . . )
ناصر خسرو .
جهان رباط خرابست بر گذرگه سيل * گمان مبر كه بيك مشت گل شود معمور .
ظهير فاريابى .
جهان روزى دهد روزى ستاند . * ( بهار خرمى با كس نماند . . . )
ويس و رامين .
جهان زير شمشير تير اندر است . * ( سپاه و دل و گنجم افزونتر است . . .
چو برداشتى شد گشاده جهان * از آهن چه داريم گيتى نهان . )
فردوسى . رجوع به : الجنة تحت ضلال السيوف ، و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، و رجوع به دنيا ميدان جنگ است ، شود .
جهان ژرف چاهيست پر بيم و آز * از آن كوش تا تن كشى بر فراز
فرهگنده پيريست شوريدههش * بدانديش و فرزند خور شوى كش
بهرگونه فرزند آبستن است * تو فرزند را دوست و او دشمن است .
اسدى .
جهان سربسر چون فسانه است و بس * ( . . . نماند به دو نيك بر هيچكس )
فردوسى .
جهان سربسر حكمت و عبرت است * ( . . . چرا بهرهء ما همه غفلت است . )
فردوسى .
رجوع به : الدهر احذق المؤدبين ، شود .
جهان سرگذشتست از هركسى * ( . . . چنين گونهگون بازى آرد بسى . )
فردوسى .
جهان سرگذشت نو از هركسى * چنين گونهگون ياد دارد بسى
( . . . جهان خانهء ديو بدپيكر است * سرائى پرآشوب و دردسر است
يكى گور دانيست بر راهرو * كه گورى فزون نيست هرگاه نو
بيابانش لهو است و ريگش نياز * سمومش هواى دل و غول آز
دهنده است و هرچه آن دهد بيشوكم * ستاند همان باز با جان بهم
بدانندگان همچو زندان زشت * بر آنكس كه نادان و بيدين بهشت
برش اين يكى دان كه دانشسراى * برد زو همى توشهء آن سراى
وى ار ناگهانت بخواهد ربود * تو زو بهرهء خويش بر دار زود