تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
از آن بهره برداشتن شادى است * ز بندش خلاصى هم‌آزادى است . )
اسدى .
جهان شود لب پرخنده‌اى اگر مردم * كنند دست يكى در گره‌گشائى هم ( . . . فغان كه نيست بجز عيب يكدگر جستن * نصيب مردم عالم ز آشنائى هم . )
صائب . رجوع آرى باتفاق جهان . . . ، شود .
جهان گر كنى زير و بر چپ و راست * ز بخشش فزونى ندانى نه‌كاست .
فردوسى . رجوع به : اگر زمين و زمان را . . . ، شود .
جهان گر يكيرا بگردون برد * هم آخر بخاكش فرود آورد . ( چنين است فرجام كار جهان * نباشد خردمند يار جهان . . . )
فردوسى . ى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
جهان كشتزاريست با رنگ و بوى * در او عمر ما آب و ما كشت اوى چنان چون درو راست ، همواره كشت * همه مر گرائيم ما خوب و زشت .
اسدى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . جهان گشتن به از جهان خوردن است . تجارب در سفر كامل شود . رجوع به سفر مربى . . . ، شود .
جهانگير خوبست يزدان‌شناس . * ( از اويم پناه و از اويم سپاس . . . )
فردوسى . جهانگيرى و آزرم با هم مناسب نيست . نقل از تاريخ گزيده .
جهان ننگ دارد همى زان پسر * كه آهنگ دارد بجان پدر .
دقيقى . رجوع به : پسر كو رها كرد . . . ، شود .
جهان نيست بر مرد هشيار تنگ . * ( چو زنهار دادم نسازمت جنگ . . . )
فردوسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
جهان نيست جز فسانه و باد . * ( شاد زى با سياه چشمان شاد كه . . . )
رودكى . رجوع به : جهان خود جمله امر . . . ، شود .
جهان هرگز بحالى بر نپايد * پس هر روز روز ديگر آيد . ( . . . چنان كاندر پس گرماست سرما * دگر ره در پى سرماست گرما . )
ويس و رامين . رجوع به : از پى هر گريه آخر خنده‌ايست ، شود .
جهان است بسيار و مردم بسى * به تنهاش خوردن نيارد كسى ( . . . اگر هست پردانه روى زمين * هوا مرغ دارد بسى دانه‌چين . )
نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان .
جهان هميشه چنين است و گرد گردان است * هميشه تا بود آئينش گرد گردان بود .
رودكى .
جهان يادگار است و ما رفتنى * بمردم نماند جز از گفتنى
فردوسى . رجوع به : سخن بهتر از گوهر . . . ، شود .
جهان بر تست و بر خدا توفيق * زانكه توفيق و جهد هست رفيق .
سنائى .