نگر تا تو ازين خشخاش چندى * سزد گر بر بروت خود بخندى .
شبسترى . « 1 »
نظير :
ماند احوالت يدان طرفه مگس * كو همى پنداشت خود را هست كس
از خودى سرمست گشته بىشراب * ذرهء خود را شمرده آفتاب
وصف بازان را شنيده در زمان * گفته من عنقاى وقتم بىگمان
آن مگس بر برگ كاه و پول خر * همچو كشتىبان همى افراشت فر
گفت من كشتى و دريا خواندهام * مدتى در فكر آن مىماندهام
اينك اين دريا و اين كشتى و من * مرد كشتىبان و اهل راى و فن .
مولوى .
اين جهان در جنب فكرتهاى ما * همچنان در جنب دريا ساغر است .
ناصر خسرو .
جهان ديدن به از جهان خوردن است . در سير آفاق تمتع آدمى بيش از تمتعى است كه از خورش و پوشش و خواسته و كالا برد .
جهانديده بسيار گويد دروغ . * ( غريبى گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آب است و يك كمچه دوغ * گر از بند لغوى شنيدى مرنج . . . )
سعدى .
نظير :
اكذب من الشيخ الغريب . * لاف در غربت آواز در بازار مسگران .
جهان را باميد خوردهاند . رجوع به : آدمى باميد زنده است ، و رجوع به : اگر اميد . . . ، شود .
جهانرا به چشم جوانى مبين . * ( جز اين است آئين پيوند و كين . . .
كه هركو نبيد جوانى چشيد * بگيتى جز از خويشتن را نديد . )
فردوسى . نظير :
جوانكش بود زهره و زور تن * نبيند كسى برتر از خويشتن .
اسدى .
جوانى ز ديوى نشانست از ايرا * كه صحبت ندارد خرد با جوانى .
ناصر خسرو .
رجوع به : الشباب نوع من الجنون . . . ، شود .
جهانرا بسى هست زينسان به ياد * بسى داغ بر جان هركس نهاد .
فردوسى .
جهانرا بغفلت سپردن خطاست * ( بگاه بهاران كه بشكفت گل
رخ لاله شستند با سرخ مل * چرا بانگ مرغ چمن برنخاست . . . )
حضرت اديب نظير :
اگر غافل چرى غافل خورى تير .
باباطاهر .
جهانرا بلندى و پستى توئى * ندانم چه اى هرچه هستى توئى
( چو از دست رستم رها شد كمند * سر شهريار اندر آمد به بند
ز پيل اندر آورد و زد بر زمين * به بستند بازوى خاقان چين
پياده همى راند تا رود شهد * نه پيل و نه تخت و نه تاج و نه مهد
هامش
( 1 ) اين شعر در ديوان سلمان هم ديده شد .