( . . . دهنده است ليكن نه بر راى و سان * بكس چيز ندهد جز آن كسان
بشادى بداردت بر بيشوكم * از آن پس دلت را سپارد بغم . )
اسدى .
جهانبان دهد تاج شاهى و تخت * نگردد كسى جز بد و نيكبخت .
اسدى .
جهان با هيچكس صحبت نجويد * كز او برناورد آخر دمارى
به پيرى و بخوارى بازگردد * با خر هر جوان شادخوارى .
ناصر خسرو .
رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
جهان بداد و به مردى توان گرفت . * ( مردى و داد زود بگيرد جهان همه آرى . . . )
مسعود سعد .
جهان بدست تو خوبى چو باز داد وفا كن * جفا مكن كه هماره جهان چنين بنماند .
انورى .
جهان بر چشم دانا هست بازى * نباشد هيچ بازيرا درازى .
ويس و رامين .
جهان بر سلاطين گردد . ( و هركسى را بركشيدند بركشيدند . نرسد كسى را كه گويد چرا چنين است كه مأمون گفته است درين باب : نحن الدنيا من رفعناه ارتفع و من وضعناه وضع . ) ابو الفضل بيهقى .
جهان بگردد ليكن نگرددش احوال * ( بود محال ترا داشتن اميد محال
بعالمى كه نباشد هميشه بر يك حال * از آن زمان كه جهان بود حال
زينسان بود . . . * دگر شوى تو و ليكن همان بود شب و روز
دگر شوى تو و ليكن همان بود مه و سال . )
قطران ؟
جهان بگشتم دردا به هيچ شهر و ديار * نديدهام كه فروشند بخت در بازار
( ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد * من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار
كفن بياور و تابوت و جامه نيلى كن * كه روزگار طبيب است و عافيت بيمار . )
عرفى .
جهان بمردم بهسان است ، و مردم به حيوان . ( و حكيمان گفتهاند . . . ) قابوسنامه .
جهان بىدرم در تباهى بود * ( چنان دان كه اين گنج تا پشت تست
زمانه كنون پاك در مشت تست * هم آرايش پادشاهى بود . . . )
فردوسى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
جهان پر ز گنج است و پر تاج و تخت * نيابد همه بهره جز نيكبخت .
فردوسى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
جهان پر سماع است و مستى و شور * و ليكن چه بيند در آيينه كور .
سعدى .
رجوع به : مرد بايد كه بوى . . . ، شود .