( . . . كه اين طايفه از مردم بر تحفظ و كتمان آن قادر نباشند . ) مرزباننامه .
راز بلبل گل بداند بيشكى * ( زانكه رازم در نيابد هر يكى . . . )
عطار .
راز چيزيست كه بلاى آن در محافظت است و هلاك آن در افشاء . مرزباننامه .
راز خود با يار خود چندانكه بتوانى مگو . از مجموعهء امثال طبع هند .
راز درون پرده ز رندان مست پرس * كاين حال نيست زاهد عاليمقامرا .
حافظ .
نظير :
ز من پرس فرسودهء روزگار .
سعدى .
راز دل او ديد كو دل نهفت * ( نگر تا سخنگوى دهقان چه گفت
كه . . . )
فردوسى .
راز دلها خداى داند و بس . * ( . . . من كى آگه شوم ز راز نهان . )
فرخى .
راز دوست از دشمن نهان به * ( رسول ويس را از ره كسى كرد
ز بهر ويس اندرزش بسى كرد * كه او را آگهى از ما نهان ده
كه . . . )
ويس و رامين . تمثل :
بشمشيرم زد و با كس نگفتم * كه راز دوست از دشمن نهان به .
حافظ .
رجوع به : درد احبا نمىبرم . . . ، و رجوع به : آن شنيدى كه گفت . . . ، شود .
راز زمانه سخرهزادهء زمانه نيست * ( . . . گيرم كه جام بخرد و دانشور آينه )
حضرت اديب .
راز كس در دل كس گنجائى ندارد مگر در دل دوست . مرزباننامه .
نظير :
از تن دوست در سراى مجاز * جان برون آيد و نيايد راز .
سنائى .
رازى را چكار با مروزى يا مرغزى . يا مروزى را چكار با رازى .
كمال و دانش او كور ديد و كر بشنيد * بنظم و نثر چه در پارسى چه در تازى
برون ز حكمت و انواع آنكه در هر باب * ترا رسد كه كنى با فلك همآوازى
ترا چه نسبت با ديگران و اين مثل است * كه مرغزيرا هرگز چكار با رازى .
ظهير .
تو ملك بردى و دشمن بگرد تو نرسد * كه اين سخن مثل مرغزيست با رازى .
ظهير .
بچارهسازى با خصم توهمى كوشم * كه مروزى را كار اوفتاده با رازى .
سوزنى .
وفاق عدوى تو با دوستانش * كم از خدعهء مرغزى باد و رازى .
مختارى .
بىدست و دلش مردمى و مردى كردن * چون شعبدهء مرغزى و حيلهء رازى است .
مختارى .
چون تواند ز حد ايشان جست * خصم كاين مرغزى ( مروزى ) و آن رازى است .
رونى .
رأس الحكمة مخافة الله . حديث .
راست است كه دوغ از ماست است . از مجموعهء امثال طبع هند .
راستباز و پاكباز . آوردهاند كه شيخ ما قدس اللّه [ شيخ ابو سعيد ابو الخير ] روحه العزيز روزى در نشابور نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او بودند و ببازار فرو ميشدند ، جمعى برنايان مىآمدند