راستى شغل نيكبختان است * هركه راهست نيكبخت آن است
دل ز بهر چه در كجى بستى * راستى پيشه كن ز غم رستى
( . . . گر كجى را شقاوت است اثر * راستى را سعادت است ثمر
هركه او پيشه راستى دارد * نقد معنى در آستى دارد
تا درين رستهء كه مسكن تست * نفست ار كج رواست دشمن تست
راستى كن كه اندرين رسته * نشوى جز براستى رسته
نقش كژ محو كن ز تختهء دل * تا شود كشف بر تو هر مشكل . )
سنائى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آبرو . . . ، شود .
راستى عقل عاقبتبين راست * ( كژكژى نفس عثرتآگين را . . . )
سنائى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى كردند و فرمودند مردان خداى * اى فقيه اول نصيحتگوى نفس خويش را .
سعدى .
نظير : يا طبيب طب لنفسك . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود ،
راستى كمان در كژيست . تمثل :
نقشم از مصلحت چنان آمد * كز كژى راستى كمان آمد .
نظير : راستى ابرو در كجى آنست .
راستى كن كه راستان رستند * در جهان راستان قوى دستند .
( . . . راستكاران بلند نام شوند * كژ روان نيمپخت و خام شوند
يوسف از راستى رسيد به تخت * راستى كن كه راست گردد بخت
راست گوينده راست بيند خواب * خواب يوسف كه كج نشد درياب
چون در او بود راست كردارى * خواب او گشت قفل بيدارى
چون به نيكى دريد پيرهنى * شد مسخر چو مصرش انجمنى . )
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى كه بدروغ ماند مگوى . رجوع به : دروغ براست مانا . . . ، شود .
راستى موجب رضاى خداست * كس نديدم كه گم شد از ره راست .
سعدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى نهفتن هرگز كجا توان * ( من راست خود بگويم
چون راست هيچ نيست خود . . . )
مسعود سعد .
راستى ورز و رستگارى بين .
( تا تو باشى ز راستى مگذر * مكش از خط راستكاران سر