. . . * يار شو خلق را و يارى بين
ترس كارى براست گفتن كوش * ورنه بارى تو خود ندارى هوش
گر حكيمى دروغسار مباش * با كژ و با دروغ يار مباش . )
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى و عدل دولتى است خداداد * ( اى به تو داده خداى راستى و داد . . . )
ملك الشعراء بهار .
راستى هيبة اللهى يا ميخواهى مرا بترسانى . مردى كاشانى از تركى نام او پرسيد ترك با ادائى منكر و خشن گفت هبية اللّه . كاشانى هراسان قدمى باز پس نهاده آهسته پرسيد . . .
رافت ياران نباشى آفت ايشان مشو * سيرت حق چون نباشى صورت باطل مباش .
سنائى . رجوع به : اگر بارى ز دوشم . . . ، شود .
رانكيش بو ميدهد . رجوع به : سرش بوى قرمهسبزى . . . ، شود .
ران گوران خورد آنكس كه رود از پى شير * ( . . . درگه شاه پى شير است اينت درگاه . )
فرخى .
ران ملخ بسليمان بردن ( يا ) بخوان جم بردن . تمثل :
حديث ثناى من و حضرتت * چو ران ملخ باشد و خوان جم .
ابو الفرج رونى .
ران ملخى پيش سليمان بردن * عيب است و ليكن هنر است از مورى .
از سليمان و مور و پاى ملخ * ياد كن آنچه اين گداى آرد .
انورى رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . و رجوع به : ارمغان مور . . . ، شود .
ران ملخى پيش سليمان بردن * عيب است و ليكن هنر است از مورى .
رجوع به : ارمغان مور پاى . . . ، شود .
راوى سنى است . بمزاح ، آنچه ميگوئيد يا شنيدهايد مطابق واقع نمىباشد .
راه به اين نزديكى كرايه به اين گرانى !
راه باريك و شب تاريك . از جامع التمثيل .
راه باز جاده دراز نظير :
اولش كوشش آخرش نيش است * گرت خوش نيست راه در پيش است .
سنائى .
كنون سه راه در پيشت نهاده است * بهر جائى كه خواهى ره گشاده است .
ويس و رامين .
حرفهات مفت كفشهات جفت .
راه بپاى كسى نبودن ، بپاى كسى بافته نبودن .
مثال :
هر مور كجا قطع كند اين ره را * كين راه بپاى هركسى بافته نيست .
شيخ نجم الدين رازى . از مرصاد العباد . كاين ره نه بپاى چو توئى بافته باشد .
ز كويش اى دل پر درد پاى باز مكش * وگرچه دانم كين باديه بپاى تو نيست
بر آستانه سر درد بر زمين ميزن * كه پيشگاه سرير جلال جاى تو نيست .
از مرصاد العباد .