برهنه هريكى ابزار پائى چرمين در پاى كرده و يكى را بر گردن گرفته مىآوردند چون پيش شيخ رسيدند شيخ پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند امير مقامرانست . شيخ او را گفت كه اين اميرى بچه يافتى ؟ گفت اى شيخ براست باختن و پاك باختن . شيخ نعرهاى بزد و گفت راستباز و پاكباز ! اسرار التوحيد .
راست باش وز مير و شاه مترس * ( كر و كور ار نهء ز چاه مترس . . . )
اوحدى .
راست باش و مدار از كس بيم . * ( سايهء ايزد است شاه كريم . . . )
سنائى .
نظير : مدزد و مترس . رجوع به آن را كه حساب پاك است . . . و رجوع به : به اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راست بيار است برو ماست بخور سرنا بزن . رجوع به : به آن زبان خوشت . . . ، شود .
راست زهريست شكرين انجام * كج نباتى كه تلخ سازد كام .
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راست شو تا براستان برسى * خاك شو تا بر آستان برسى .
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راست گوارا هميشه راحت بيش . گج . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راست كج را براست برگيرد . * ( هيچ كژ هيچ راست نپذيرد . . . )
سنائى .
راست و دروغش به گردن راوى . نظير : العهدة على الراوى .
راستىآور كه شوى رستگار . * ( . . . راستى از تو ظفر از كردگار
از كجى افتى بكم و كاستى * از غم رستى تو اگر راستى
گل ز كجى خار در آغوش يافت * نيشكر از راستى آن نوش يافت . )
نظامى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى از تو مدد از كردگار . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى در غضب پيدا شود . منطوب بهوشنگ ، از تاريخ گزيده .
راستى در كار برتر حيلت است * راستى كن تا نبايدت احتيال .
( . . . چون فرود آمد به جائى راستى * رخت بربندد از آنجا افتعال . )
ناصر خسرو .
نظير : الحيلة ترك الحيلة و رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى را زوال كى باشد . گج . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى رستگارى . تمثل :
از كجى به كه روى برتابيد * رستگارى ز راستى يابيد .
نظامى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى رستى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
راستى زوال ندارد . جامع التمثيل . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .