باب ذال .
ذات او هم به دو توان دانست * ( به خودش كس شناخت نتوانست . . . )
سنائى .
نظير :
آفتاب آمد دليل آفتاب .
مولوى .
چراغ را نتوان ديد جز بنور چراغ .
سعدى .
ذات خويشرا بدان . ( حكماى بزرگتر كه در قديم بودهاند چنين گفتهاند كه ذات خويشرا بدان كه چون ذات خويش بدانستى چيزها را دريافتى . ) ابو الفضل بيهقى . رجوع به :
من عرف نفسه . . . ، شود .
ذات نايافته از هستىبخش * كى تواند كه شود هستىبخش .
جامى . رجوع به : القابل لا يكون . . . ، شود .
ذره بر آفتاب مردم جاهل نهد * قطره سوى ژرف بحر كودك نادان برد
. ملك الشعراء بهار . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
ذرهء خود نيستى از انقلاب * تو چه ميدانى حدوث آفتاب .
مولوى .
رجوع به : پشه كى داند . . . ، شود .
ذرهذره پشم قالى مىشود . رجوع به : قطرهقطره . . . ، شود .
ذرهذره كاندرين ارض و سماست * جنس خود را همچو كاه و كهرباست .
مولوى . رجوع به الارواح جنود . . . ، شود .
ذره را بآفتاب چه نسبت . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
ذره بخورشيد بردن .
تمثل :
غلط گفتم ز ذره كمتر است اين * كه زى خورشيد انور ميفرستم .
ابو الفرج رونى .
رجوع به زيره بكرمان . . . ، شود .
ذكاة الجنين ذكاة امه . قاعدهء فقهى است كه بموجب آن اجنهء بطون امهات با ذبح و نحر مادر حلال شوند .
ذكر الفتى عمره الثانى . * ( . . . و حاجته
ما قاته و فضول العيش اشغال . )
متنبى .
تمثل :
نخواست ماندن اگر گنج شايگان بودى * بماند اين سخن جانفزاى تا محشر
چو ذكر مردم عمرى دگر بود پس از آن * كه ثابتست همه ساله منظر از مخبر .
مسعود سعد .
نيك اگرچه ز فنا گشته گم است * نام نيكوش بقاى دوم است .
جامى .
بنام نكو زنده بايست بود * كه سرمايه عمر است و نامست سود
كسى كو بگويدت جاويد زى * بمان اندر اين شارسان هرگزى
دروغش مپندار و از من شنو * كه يادت بگيتى بود عمر نو .
حضرت اديب .