مرا در پيرهن ديوى منافق بود و گردنكش * و ليكن عقل يارى داد تا كردم مسلمانش .
ناصر خسرو .
آن ديو را كه بر تن و جان من است * بارى به تيغ عقل مسلمان كنم .
ناصر خسرو .
اشاره :
ديويست درون من كه پنهانى نيست * برداشتن سرش به آسانى نيست
ايمانش هزار بار تلقين كردم * آن كافر را سر مسلمانى نيست
شيخ نجم الدين كبرى . نقل از تاريخ گزيده .
ديو خوشروى به از حور گره پيشانى . * ( كبر يكسو نه اگر شاهد درويشانى . . . )
سعدى .
رجوع به : اگر حنظل خورى ، شود .
ديو را چند خطر پيش شهاب ؟ . * ( چه خطر دارد پيش تو عدوت . . . )
اديب صابر .
ديو لا حول گوى بسيار است * ( در جهانى كه طبع بر كار است . . . )
سنائى .
اشاره :
در اين زمانه كه ديو از ضعيفى مردم * همى سلاح ز لا حول سازد و تعويذ
كسى كه عزت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه روى قناعت نديد هيچ نديد .
سنائى .
رجوع به : اى بسا ابليس . . . ، شود .
ديه بر عاقله است . قاعدهء فقهيست .
تمثل :
گر خطا كشتم ديت بر عاقله است * عاقلهء جانم تو بودى از الست .
مولوى .
چون براى حق و روز عاجل است * گر خطائى شد ديت بر عاقله است
مولوى .
خونبهاى جرم نفس قاتله * هست بر حلمش ديت بر عاقله .
مولوى .
اشاره :
بنده در خون كند چو دامن چست * ديت از پادشاه بايد جست
پيل چون مور را بپاى بسود * پرسش از پيلبانش خواهد بود .
امير خسرو .