اكنونكه سر حجاز دارى * و آهنگ حجاز ساز دارى . . . )
و از شعر به صورت مثلى اين اراده كنند كه اشعار ظهير الدين طاهر ابن محمد بسيار عزيز و درخور اغتنام است .
ديوانگيست قصهء تقدير و بخت نيست * از بام سرنگون شدن و گفتن از قضاست .
پروين .
ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند * ( عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى . )
رجوع به :
اكثر اهل الجنة . . . ، شود .
ديوانه به كار خويشتن هشيار است . نظير : اگر ديوانهاى خود را از بام بينداز .
ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد . رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود .
ديوانه را مپرس كه از ماه چند شد * ( ايام هجر روى خود از ما مكن سؤال . . . )
قاسمى تونى .
نظير : از خر مىپرسند چهارشنبه كى است .
ديوانه را هوئى بس است . تمثل :
دماغم ز ميخانه بوئى شنيد * حذر كن كه ديوانه هوئى شنيد
نظير : در چمن ديوانه را دنگى بس است .
ديوانه همان به كه بود اندر بند . از مجموعهء مختصر طبع امثال طبع هند .
ديو از خدا خشنود نباشد . گج .
ديو بر تخت سليمان چو سليمان نشود * ( تو كمر بسته بر تخت سليمان ميدانك . . . )
سنائى .
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند * ( زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه باك . . . )
حافظ . اشاره :
اينچنين دولتى مرا جويان * من گريزان چو زوبع از ياسين .
سنائى .
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد * ( منظر دل نيست جاى صحبت اغيار . . . )
حافظ .
تمثل :
ديو نشد تا برون فرشته نيامد * حافظ اين نغز نكته گفت بديوان
دل نتوان داشت جاى قدس ملائك * تا بود از خبث آشيانه ديوان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . نظير :
ز فكر تفرقه بازآى تا شوى مجموع * به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد .
حافظ .
چون درآمد جبرئيل آنگه برون شد اهرمن .
سنائى .
ديو چو در مغز كس گذارد خايه * بچه نيارد مگر كه گر بزى و فن .
حضرت اديب .
ديو خود را مسلمان كردن . مأخوذ از حديث ، كان لى شيطانان و لكن نصرنى اللّه عليهما و اسلمهما .
مثال :
ديوى كه بر آن كفر هميداشت مر او را * آن ديو مسلمان شد تا باد چنين باد .
سنائى .