بود و در خانهء ما بزائيد . نوبتى ديگى بزرگ بامانت گرفت و پس از چند روز به صاحب آن گفت ديگ بمرد . گفت ديگ چگونه تواند مرد ؟ گفت ديگى كه تواند زاييد البته نيز تواند مرد . نظير :
روزى محمود غزنوى بر قصر نشسته بود شخصى مجهول جفتى مرغ آورد و گفت مقامرم امروز بشراكت سلطان نرد باختم و دو جفت مرغ ببردم جفتى خداوند راست . سلطان بفرمود تا مرغها بستدند مقامر سه روز پىدرپى مىآمد و هربار چند مرغى مىآورد چهارم روز تهىدست بازآمد . سلطان او را ملول ديد و از حالش پرسيد . گفت بشراكت سلطان قمار باختم حريفان هزار دينار از من ببردند . سلطان بخنديد و پانصد دينار او را بخشيد و گفت بعد ازين تا حاضر نباشم بشراكت من قمار مباز . از شاهد صادق . نظير : ديگى كه زائيد سر زا هم ميرود .
ديگ هوس به جوش آمدن .
ديگى كه براى من نجوشد سر سك تو بجوشد .
ديگى كه زائيد سر زا هم مىرود ، مردن هم دارد . رجوع به : ديگ ملا نصر الدين ، شود دين از دست رفت . رجوع به : صور اسرافيل سال اول شمارهء 6 صفحهء 6 شود .
دين بتقليد بود سرسرى * ( دين تو بتقليد پذيرفتهاى .
لا جرم از بيم كه رسوا شوى * هيچ نيارى كه به من بگذرى . )
ناصر خسرو .
دين بدانش بلندنام شود * دين بىعلم كى تمام شود .
اوحدى .
دين بدنيافروشان خرند * يوسف را فروشند تا چه خرند .
سعدى . نظير :
بفروختهاى دين خود از بيخبرى * يوسف كه بده درم فروشى چه خرى .
سعدى .
اى گلفروش گل چه فروشى براى سيم * وز گل عزيزتر چه ستانى به سيم گل .
كسائى مروزى
دين به دنيا نيرزد . تاريخ سيستان .
دين ز كرار جو نه از طرار * خز ز بزاز جو نه از خباز .
سنائى .
رجوع به : آستين گر ز هيچ خواهى پر . . . ، شود .
دين عيسى صلح كل آمد نه آشوب و فساد * نه تجبر كه جهان بايست با استم گرفت .
حضرت اديب .
دين نيست شاها بپوشش بپاى * ( بخسرو چنين گفت آن رهنماى
كه )
فردوسى .
رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود .
دين و دنيا بهم نپايد راست * ( از سر گنج و مملكت برخاست )
نظامى . نظير :
يا خدا مىشود يا خرما .
دين و دنيا دو ضد يكدگرند * ( هركجا دين بود درم نخرند . )
سنائى . رجوع به :
فقرهء قبل شود .
دين و دولت بدين دو گردد چير * خواجه را راى و شاه را شمشير .
سنائى .