اشاره :
داستانگر درست و دير رسد * او درست آمد و بگاه رسيد .
سوزنى .
تمثل :
چه خوش گفت آن سخنگوى جهانگرد * كه دير آى و درست آى اى جوانمرد .
نظامى .
مثل زد سكندر بر آن كوهسار * كه دير و درست آى وانده مدار .
نظامى .
وگر دير شد گرم روباش و چست * ز دير آمدن غم ندارد درست .
نظامى .
نظير :
دل از ديرى كار غمگين مدار * تو نيكى طلب كن نه زودى كار .
اسدى .
مكن تعجيل در تحصيل مقصود * بسا ديرى كه باشد خوشتر از زود
گر افتد صيد نيكو دير در دام * به است از زود تا نيكو سرانجام .
جامى .
دير بيا درست بيا . دير بيا چست بيا . دير آى و شير آى .
دير آى و شير آى . رجوع به : اگر دير آمدم شير . . . و رجوع به : دير آى و درست آى ، شود .
دير بيا چست بيا . اشاره :
جامش از راه چون درست آمد * گرچه دير آمد است چست آمد .
اوحدى .
دير بيا درست بيا . رجوع به : اگر دير آمدم . . . و رجوع به : دير آى و درست آى . . . ، شود .
دير زائيده زود ميخواهد بزرگ كند .
در سازم و ليك بد سازم .
( در مجلدگرى مرا هنريست * كه كتابى به صد مدد سازم
كار يك روزه را ز چستى دست * به نود روز يا به صد سازم
جز مقوا و جلد و شيرازه * هرچه سازم بدست خود سازم
تا شود كار يك كتاب تمام * همه اوراق آن نمد سازم
با همه زيركى و استادى * . . . )
على تاج حلوائى .
دى رفت و باز نيايد فردا را اعتماد نشايد حال را غنيمت دان كه دير نپايد .
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : از آن روزيكه . . . ، شود .
دى رفت و پرى رفته و روز امروز است . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
رجوع به : فقرهء فوق ، و رجوع به : از آن روزيكه . . . ، شود .
ديزى از كار درآمده است . نظير : خمرهء پيه زده است .
ديشب همه شب كمچه زدى كو حلوا . رجوع به : آنقدر چريدى . . . ، شود .
دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر « 1 » * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم كه يافت مىنشود جستهايم ما * گفت آنكه يافت مىنشود آنم آرزوست
هامش
( 1 ) اصل اين حكايت را بديوجانس كلبى نسبت كنند .