( زين همرهان سست عناصر دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزوست . . .
يكدست جام باده و يكدست زلف يار * رقصى چنين ميانهء ميدانم آرزوست . )
مولوى .
دى شنيدم كه ابلهى ميگفت * پدر من وزير خان بوده است
گرچه باور نمىشود ما را * فرض كردم كه آنچنان بوده است
هيچكس ديدهاى كه گه خورده است * كاين بگاه قديم نان بوده است ؟
ابن يمين .
رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود .
ديك با همبازان بسيار به جوش نيايد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . شود .
ديك به دو تن اندر جوش نيايد . تمثل : چون شغلى فرمائى دو تن را مفرماى تا خلل از شغل و فرمان تو دور بود . كه گفتهاند . ديك به دو تن اندر جوش نيايد . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
ديگ بديگ گويد رويت سياه . ( . . . سپايه گويد صل على . ) خود او صاحب همان عيب است كه در ديگران تعبير مىكند . نظير : آبكش بكفگير ميگويد نه سوراخ دارى .
چو لعنت كند بر بدان بد كنش * همى لعنت او بر تن خود كند . . .
چو هردو تهى مىبرآيند از آب * عيب آورد مر سبد را سبد .
ناصر خسرو .
ديگ بىگوشت در عدم بهتر * ( مرد بىعلم جفت غم بهتر . . . )
اوحدى .
ديگ پر شدن . مثال : غازى از پس برافتادن اريارق بدگمان شد و خويشتن را فراهم گرفت و دست از شراب بكشيد و چون نوميدى ميآمد و ميشد و در خلوت كه با كسى سخن ميراند نااميدى مينمود و ميگريست و يكى ده ميكردند و دروغها ميگفتند و باز ميرسانيدند .
تا ديگ پر شد و امير را دل بگرفت . ابو الفضل بيهقى . نظير پيمانه لبريز شدن . قفيز برآمدن .
ديگدانش سرد بودن . امساك و بخل داشتن . تمثل :
بلطف سخن تيزرو بود مرد * ولى ديگدانش عجب بود سرد .
سعدى .
ديگ را گر بازماند شب دهن * گربه را هم شرم بايد داشتن .
مولوى .
رجوع به : در ديزى باز است . . . ، شود .
ديگران در شكم مادر و پشت پدرند * ( اى كه در پشت زمينى همه وقت آن تو نيست . . . )
سعدى .
ديگرانرا بآرزوى مخواه * آنچه خود نيستى بدان خرسند .
( اين شنيدى كه پايهء اخلاق * استوار است بر سر اين پند . . .
پند ديگر ز من شنو كه ترا * دور دارد ز هر هراس و گزند
آنچه در ديگران نهبپسندى * خويشتن را بدان صفت مپسند . )
رشيد ياسمى .