چو زهر از چشيدن چو چنك از شنيدن * چو باد از وزيدن چو الماس گازى
چو عود قمارى و چون مشك تبت * چو عنبر سرشتهء يمان و حجازى
به ظاهر يكى بيت پر نقش آذر * به باطن چو خوك پليد و گرازى
يكى را نعيمى يكى را جحيمى * يكى را نشينى يكى را فرازى
يكى بوستانى برآكنده نعمت * بر اين سخت بسته بر آن نيكبازى
همه آزمايش همه پر نمايش * همه پر درايش چو گرك طرازى
هم از توست شهمات شطرنجبازان * تو را مهرهزاده بشطرنجبازى
چرا زيركانند بس تنگروزى * چرا ابلهان راست بس بىنيازى
چرا عمر طاوس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى
صد و اند ساله يكى مرد غرچه * چرا شصت و سه زيست آن مرد تازى
اگرنه همه كار تو باژگونه * چرا آنكه ناكستر او را نوازى
جهانا همانا از اين بىنيازى * گنهكار مائيم و تو جاىآزى . )
ابو طيب المصعبى .
جهان از به دو نيك آبستن است * برون دوست است و درون دشمن است
( چو باغيست پر ميوه دارش چمن ( كذا ) * بگردش نسيم خوش و نو سمن
هر آنكه كه شد رام او دل به مهر * دگرسان شود يكسرش رنكچهر
درختش بلا گردد و ميوه مار * نسيمش سموم و سمن برك خار
چه ورزيش كت ندهد از رنجبر * بمالد به پى چون بگيرد ببر
بدورى ز خويشانت آرد نويد * نمايدت طمع و نشاند نميد
كند گوژپشتت رخ سرخ زرد * جوانيست پيرى درستيست درد
پس آنكو چنين با تو باشد بكين * تو او را چرا دوست دارى چنين . )
اسدى .
جهان اى برادر چو جامجم است * نمايندهء سيرت مردم است
( . . . هران گل كزين شهره گلزار رست * همى ماندش گلشنآرا درست . )
حضرت اديب .
جهان اى شگفتى بمردم نكوست * چو بينى همه درد مردم از اوست
( يكى پنج روزه بهشت است زشت * چه نازى بدين پنج روزه بهشت . )
اسدى .
جهان باد دان باده برگير شاد * كه اندر گفت باده بهتر ز باد
( گرت غم نمايد تو شو كامجوى * مى آتش كن و غم بسوزان بدوى
از آن پخته مى لعل كن جام را * كه پخته كند مىدم خام را
كرا با غمان گرانتاب نيست * ورا چون كباب و مى ناب نيست
همى خور مى از بن مخور هيچ درد * كه مى سرخ دارد دو رخسار زرد . . .
لب ترك و شادى و رامش گزين * كت اندر جهان راى به نيست زين . )
اسدى .
جهان با كسى جاودان رام نيست * بيك خو برش هرگز آرام نيست .