ديبا بروم بردن . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
ديبا بقسطنطين بردن . تمثل :
اگر نه بندهنوازى از آنطرف بودى * كه زهره داشت كه ديبا برد بقسطنطين .
سعدى .
رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
ديبا كهنه شود ليكن پاتابه نشود . تمثل :
بدى نايد ز مردمزاده هرگز * نگردد پايتابهء كهنه ديبا .
جامى .
رجوع به : از اسب افتادهايم . . . ، شود .
ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم * ( خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم . . . )
سعدى .
ديدار بقيامت افتادن . تمثل :
گفتم بسنده باشد و چنين دانم كه ديدار با قيامت افتاد . ابو الفضل بيهقى . و چنان گمان ميبرم كه ديدار من با تو و خانيان بقيامت افتاد . ابو الفضل بيهقى . برخيز و چاره خود كن كه مصراع :
ديدار من و تو با قيامت افتاد .
جهانگشاى جوينى . نظير :
هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ .
قرآن كريم . سورهء 18 . آيهء 77 . ديگر بقيامت است ديدار .
ديدار مينمائى و پرهيز ميكنى * بازار خويش و آتش ما تيز ميكنى .
سعدى .
نظير :
آمدى لب بام قاليچه تكاندى * قاليچه گرد نداشت خودت را نماندى .
ديدار يار نامتناسب جهنم است . رجوع به : روح را صحبت ناجنس . . . ، شود .
ديدن آفتاب را در خواب * پادشه گفتهاند از هر باب .
سنائى . تعبير رؤياى آفتاب شاه است .
ديد وقتى يكى پراگنده * زندهاى زير جامهء ژنده
گفت كين جامه سخت خلقانست * گفت هست آن من چنين زانست
چون نجويم حرام و ندهم دين * جامه لا بد بود چنين و چنين .
سنائى .
ديده از آنروى بود پيشبين * كو نتواند كه بود خويشبين .
خواجو .
ديدهبانى مجو ز ديدهء كور * آب شيرين نزايد از گل شور .
مكتبى .
ديدهء دوست عيبپوش بود * خصم را ديده عيبكوش بود .
امير خسرو .
و عين الرضا عن كل عيب كليلة * و لكن عين البغض تبدى المساويا .
و رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود .
ديده را جز بديده نتوان ديد . * ( اهل دين را جز اهل دين نگزيد . . . )
سنائى .
نظير :
عقل داند بعقل بازشتافت * ديده را جز بديده نتوان يافت .
سنائى .
ديده را جز بديده نتوان يافت . * ( عقل داند بعقل بازشتافت . . . )
سنائى . رجوع به : مثل قبل شود .