ديده را ناخنه به از ناخن . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
ديدهء عقلبين گزيند حق * ديدهء رنگبين نبيند حق .
سنائى .
ديدهء كاژ راستبين كه شنيد * ( گوش كر را سخنشناس كه ديد . . . )
سنائى .
ديده ميبايد كه باشد شهشناس * تا شناسد شاهرا در هر لباس .
سرباز ؟
نظير :
شاسندهء شاه هر ديده نيست * كه هر ديده اين سرمه را ديده نيست .
حضرت اديب .
رجوع به : آفتى نبود بتر . . . ، شود .
ديده مىبيند دل ميخواهد . رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود .
ديدى بآستانهء من با سرآمدى . رجوع به : آخر بآستانهء من . . . ، شود .
ديدى شوخى نديدى جدى . رجوع به : اگر ديدند شوخى . . . ، شود .
ديدى كه چه كرد اشرف خر * او مظلمه برد و ديگرى زر .
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند .
حكيم شفائى .
رجوع به : اسكندر رومى . . . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
ديديم بسى آب ز سرچشمهء خرد * چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد .
( دانى كه چه گفت زال با رستم گرد * دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد . . . )
سعدى .
رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
دير آشنا و زودرنج . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
دير آمدن بخير و سعادت بود بگاه * ( هرچند دير مانده بديم از اميد او . . . )
سوزنى .
رجوع به : دير آى و درست آى . . . ، شود .
دير آمده است زود ميخواهد برود . در صورتى كه ديگران بر او مقدم و راجحند عجله و شتابى عجيب دارد .
دير آمد و بگاه آمد . تمثل :
با وجودش ازل پرير آمد * يگه آمد اگرچه دير آمد .
سنائى .
رجوع به : اگر دير آمدم . . . ، شود .
دير آمدى اى نگار سرمست * زودت ندهيم دامن از دست .
نظير :
معشوقه كه دير دير بينند * آخر كم از آنكه سير بينند
دى را نتوان يافت .
به مهر اندر كنم تدبير فردا * كه دى را خود نيابد هيچ دانا .
ويس و رامين .
رجوع به : از آنروزيكه شد . . . ، شود .
دير آى و درست آى .