قول پيغمبر شنو اى مجتبى * كور عقل آمد وطن در روستا .
مولوى .
روستائى اگر ولى بودى * خرس در كوه بو على بودى
ان الجفاء و القسوه فى الفدادين . عليكم بالسواد الاعظم .
هركه روزى باشد اندر روستا * تا بماهى عقل او نايد بجا .
مولوى .
وانكه باشد ماهى اندر روستا * روزگارى باشدش جهل و عمى .
مولوى .
مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده * دم آن مرغ از سر او به .
خوش بيايد بر آن امير گريست * كه بتدبير روستائى زيست .
اوحدى .
ده مىبينى و فرسنگ مىپرسى . تمثل :
چرا ده بينم و فرسنگ پرسم .
نظامى .
دهن باز بىروزى نمىماند . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
دهن خويش بدشنام ميالا هرگز * كاين زر قلب بهركس كه دهى باز دهد .
صائب .
نظير :
دشنام دهى باز دهندت ز پى آنك * دشنام مثل چون درم دير مدار است .
ناصر خسرو .
دهن دريده . آنكه با بىآزرمى عادت بدشنام و ناسزا گفتن دارد .
دهن سگ بلقمه دوخته به . * ( با بدانديش هم نكوئى كن . . . )
سعدى . نظير :
سگ گزنده همان به كه آشنا باشد . رجوع به : سخنش تلخ نخواهى . . . ، شود .
دهن سگ هميشه باز است . جامع التمثيل . به كسى كه هميشه ناسزا گويد و غيبت كند گويند
دهنش آرد افتادن . با ديدن چيزى يا كسى شيفته و فريفته او شدن .
دهنش آرد گرفته . با اينكه گفتن او ضرور است چيزى نميگويد .
دهنش آستر دارد . غذاهاى بسيار گرمرا به سهولت مىخورد .
دهنش بوى شير ميدهد . دهانش هنوز بشير آلوده است . تمثل :
هنوز از شير آلوده دهانت * بشد در هر دهانى داستانت .
ويس و رامين .
دهنش چاك و بست ندارد . راز پوشيده ندارد . به زودى و بيجهتى ناسزا و سقط ميگويد .
دهنش چائيدن . مثال : فلان دهنش ميچايد كه مثل كلهر بنويسيد . يعنى هرگز به خوبى او نتواند نوشت .
دهنش ماست گرفته . رجوع به : دهنش آرد گرفته ، شود .
دهن مردمرا نمىشود بست ( يا ) نميشود دوخت . بايد متحلى بفضائل و عارى از رذائل بود تا مردم بد نتوانند گفت .
دهنهء جيبش را تار عنكبوت گرفته . ديريست كه نقدى در جيب ندارد .
ده و پنج با كسى داشتن . با او نزاع و جدال داشتن .
فتوى دهى و علم همى گوئى و ليكن * با كس ده و پنجيت نه و شور و شرى نيست .
سنائى . در مدح يوسف ابن احمد .