دنياش مثل آخرت يزيد است . بمزاح ، نهايت درويش و تهيدست است .
دنيا عزيز و مال عزيز است .
دنيا قديم است . نظير :
اين همان چشمهء خورشيد جهانافروز است * كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود .
سعدى .
وجود خلق بدل ميكنند ورنه زمين * همان ولايت اسكندر است و ملك قباد .
سعدى .
دنيا كرد گندناست .
كردمت پيدا كه بس خوبست قول آنحكيم * كاينجهان را كرد ماننده بكرد گندنا .
ناصر خسرو
دنيا محل گذر است . بايد بر بدىكنندگان و دشمنان بخشود .
دنيا مكافاتخانه است . از جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
دنيا مكررات است . نظير :
زين نزديك جهان يكدوسه كفگير چو خوردى * باقى همه ديك آن مزه دارد كه چشيدى .
مولوى .
جز شب و روز مكرر در بساطش هيچ نيست * عمرها زير فلك چون خضرا گر پايد كسى .
صائب .
عالم ديگر بدست آور كه در زير فلك * گر هزاران سال ميمانى همين روز و شب است .
صائب .
چار بازار عناصر پر مكرر گشته است * وقت آن آمد كه برچينند اين بازارها .
صائب .
من از اين زندگى يك نهج آزرده شدم * قند اگر هست نخواهم كه مكرر گذرد .
ايرج ميرزا .
عمر بگذشت و نديديم به خود روزبهى * تا بكى اى فلك اين دور مكرر ديدن .
كمالى .
گل اين باغ همه يكرنگست * بانگ مرغانش بيك آهنگ است
ميوه كامسال ز شاخشچينى * به همان صورت پارش بينى
بوى آن هست همان رنگ همان * بكمال خودش آهنگ همان .
جامى .
دنيا ميدان جنگ است . نظير : دنيا آكل و ماكول است .
نقل خارستان غذاى آتش است * بوى كل قوت دماغ سرخوش است
زهرها هرچند رهرى ميكنند * زودتر ياقاتشان برمىكنند
ورجهانى پر شود از خار و خس * آتشى محوش كند در يك نفس
اين جهان جنك است چون كل بنگرى * ذره ذره همچو دين با كافرى
اين يكى ذره همى پرد به چپ * و اندگر سوى يمين اندر طلب
ذرهء بالا و آنديگر نگون * جنگ فعليشان بهبين اندر ركون
جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قول * در ميان جزوها حربى است هول
اين جهان زين جنگ قائم ميبود * در عناصر درنگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قويست * كه برايشان سقف دنيا مستويست
هر ستونى اشكنندهء آن دگر * استن آب اشكنندهء هر شرر