زانكه تو هم لقمهاى هم لقمهخوار * آكل و مأكولى اى جان هوشدار .
مولوى .
رجوع به : دنيا ميدان جنگ است ، شود .
دنيا بازار خداست . جامع التمثيل .
دنيا با مالش عزيز است . زندگى با نيازمندى و فقر به چيزى نيست .
دنيا باميد برپاست دنيا باميد قائم است . گج . نظير : آدمى باميد زنده است .
رجوع به : اگر اميد رنجورى . . . ، شود .
دنيا بدين نيرزد . تاريخ سيستان .
دنيا بفريبد بمكر و دستان * آن را كه به دستش خرد عصا نيست .
ناصر خسرو .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
دنيا پس مرگ من چه دريا چه سراب . تمثل :
با بط مىگفت ماهئى در تب و تاب * باشد كه بجوى رفته بازآيد آب
بط گفت چو من قديد گشتم تو كباب * دنيا پس مرگ ما چه دريا چه سراب .
پندار رازى .
نظير :
چو بسپردم من اندر تشنگى جان * مباد اندر جهان يكقطره باران .
ويس و رامين .
پس از ما گو جهانرا آب گيرد .
دنيا پنج روز است . جامع التمثيل . رجوع به : دنيا دو روز است ، شود .
دنيا جاى آزمايش است نه جاى آسايش .
دنيا حلق است و دلق . رجوع به : دنيا دو روز است ، شود .
دنيا خالى نيست . نظير : خدا همانقدر كه بندهء بد دارد بندهء خوب هم دارد .
دنيا دار مكافات است . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
دنيا دايم بر يك قرار نيست . از جامع التمثيل . نظير : هميشه در بيك پاشنه نميگردد .
دنيا دو روز است . بايد از لذات و خوشيهاى زندگى كامياب شد . نظير : دنيا پنج روز است . دنيا حلق است و دلق . اشرب و اطرب ودع الدنيا .
دنيا دون پرور است . جامع التمثيل . نظير : دنيا رذلپسند است .
دنيا ديدن به از دنيا خوردن است . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
دنيا را آب ببرد او را خواب برده . نهايت لا قيد و بىاعتناء بامور است .
دنيا را باميد خوردهاند . نظير آدمى باميد زنده است . دنيا باميد برپاست .
دنيا را خورده انگار . جامع التمثيل .
دنيا را دو دستى گرفتن . بستگى و حب بسيار باموال و زخارف دنيا داشتن .
دنيا را هرطور بگيرى ميگذرد . رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود .
دنيا رذل پسند است . نظير : دنيا دونپرور است .