دو تيغ بهم در يك نيام نتوان نهاد كه نگنجد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود .
دو جنگى دو مرد و دو شير دلير * ( چه دانم كه پشت كه آيد به زير .
فردوسى .
دو جو در شكم به كه ده من به پشت . * ( خريرا كه تيمار خر بنده كشت . . . )
امير خسرو .
دو چشم چهار كردن . نهايت مراقب و مواظب بودن . انتظار بسيار بردن .
ز ايران دگران باز باميد كنند * از پى ديدن دينارى دو چشم چهار .
فرخى .
رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود .
دو چشم داشتن دو تا هم قرض كردن . رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود .
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج * بگويد هرچه خواهد شوخ بىرنج .
ويس و رامين . رجوع به : آدمى چون بداشت . . . ، شود .
دو چشم كسى را چهار كردن . بسيار انتظار دادن . ديرى چشم به راه گذاشتن .
چندين حديث گفته شد و آخر آن نگار * تا بوسهاى بداد دو چشمم چهار كرد .
فرخى .
دو چشم كه بهم افتد يكى را شرم آيد . نظير : حيا در چشم است .
دو چيز است اندر جهان نيكتر * جوانى يكى تندرستى دگر .
اسدى .
دو چيز بر يك خال پاينده نماند يكى دولت در طالع دوم جان در تن . مرزباننامه
دو چيز را به دو هنگام لذت دگر است * شرابرا بصبوح و صبوح را به بهار .
مغربى
دو چيز طيرهء « 1 » عقل است دم فروبستن * بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشى .
هامش
( 1 ) چون كلمهء طيرهء فارسى ! كه فرهنگنويسان بمعنى خجل و آزرده و خشمگين ضبط كردهاند قليل الاستعمالست و علت با حرف عربى نوشتن آن نيز مثل صدها نظاير ديگر روشن نيست .
امثلهء ذيل كه در ديوانها يافت شد ضبط مىشود شايد براى ارباب تتبع سودمند افتد .ديد كز جاى برنخاستمش * طيره بنشست و سرگران برخاست .خاقانى .چو اين اوصاف نيكو حصر كردم با خرد گفتم * بدين دعوى كه برخيزد درينمعنى چه فرمائى
خرد زان طيره گشت الحق مرا گفتا كه با منهم * بگز مهتاب پيمائى به گل خورشيد اندائى .انورى .گلگونهء موافقت و تاب عافيت * در روى دهر طيره و ايام مانده نيست .مجير بيلقانى .ز شهر فتنه بخيزد چو طيره بنشينى * به تنك مشك بريزد چو طره بفشانى .مجير بيلقانى .زان طيره نيم كان بت آزار پرست * دل بست مرا بعشوه و پشت شكست .مجير بيلقانى .تقويم نواى معجز طبع تو سخن * بفرست و بوعدهء كژم طيره مكن .مجير بيلقانى .طرهء تو عقل را بطيره سپرده * غمزهء تو فتنه را شكار گرفته .مجير بيلقانى .گر طيره مينمائى و گر طعنه ميزنى * ما نيستيم معتقد مرد خودپسند .حافظ .