دم كسى را خوردن . فريب خوردن . مثال : ابو موسى دم او بخورد و بواسطهء كبر سن و علم ، ابو موسى اشعرى اول خطبه كرد و تشبيه بانگشترى كرده عليرا از خلافت معزول كرد . تاريخ گزيده .
دم كسى را در بشقاب گذاشتن . ناسزائى را نهايت حرمت كردن .
دم كسى را لاى تله گذاشتن . او را به تنگنا و مضيقه دچار كرده و از قبول خواسته خود ناگزير كردن .
دم كنده شدن . خفيف و خوار شدن . مثال : و ما را به رى چنان ماند از بىعدتى و لشكر كه هركسى را در ما طمع مىافتاد و غرض ديگر آنكه تا ما عاجز و بدنام شويم و بعجز بازگرديم و دمكنده شويم . ابو الفضل بيهقى .
دم لابه كردن . چون سگان كه دم خود را بنشانهء مسكنت جنبانند با گفته يا كردهها خوض آوردن .
نكنم دم لابه بر در كس * پيش تو كنم اگر كنم بس .
خاقانى .
دم مار خيره نبايد گزيد . * ( چرا بر گمان زهر بايد چشيد . . . )
فردوسى .
دمى آب سرد از پى بدسكال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال .
فردوسى .
دمى با غم بسر بردن جهان يكسر نميارزد * ( بمى به فروش دلق ما گزين بهتر نميارزد . )
حافظ .
دمى بخم ، دمى بخمره ، زدن در نهان مسكرى كم نوشيدن .
دمى پيش دانا به از عالميست * ( نگهدار فرصت كه عالم دميست . . . )
رجوع به :
از آنروزيكه . . . و رجوع به : دم غنيمت است ، شود .
دنبال ببر خائيدن . با قوى و زورمندى هول و مخوف ستيزيدن ، چخيدن ، كاويدن .
مثال :
با من همى چخى تو و آگه نهاى كه خيره * ذنبال ببر خائى چنگال شير خارى .
منوچهرى .
رجوع به : كام شير خاريدن ، شود .
دنبه بگرگ سپردن . نظير ، گوشت را بگربه سپردن . گوسفند را بگرگ سپردن .
دندان اسب پيشكشى را نه بينند . رجوع به : اسب پيشكشى . . . ، شود .
دندان بجگر ، دندان روى جگر ، گذاشتن . با بردبارى و شكيبائى و بىعجز رنجى را بر خويش هموار كردن .
دندان بركشيدن . اميد يا طمع بريدن .
مثال :
ور بفرمائى كه دندان بركشم * سهل باشد بركشم فرمان كنم .
انورى .
دندان بودن ( با كسى . . . ) در مثال ذيل معنئى شبيه به مخالف بودن يا غنيم و خصم و همنبرد بودن ميدهد :
كدام شاه كه يك روز با تو دندان بود * كه بندهء تو نگشت آخر از بن دندان .
قطران .
دندان تيز كردن . طمع به چيزى بستن .
دهان گشاده ز سوفار تير و از پيكان * بكينه بر خصما تيز مىكند دندان .
رفيع الدين لنبانى .
دندان سپيد كردن . خشمگين شدن ، برآشفتن .