تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 827

مساهمون:

ص٨٢٧
چرخ كه هر شب كند با همه دندان سپيد * خدمت درگاه او از بن دندان كند .
دندان ستدن . نظير : پوست كندن . دمار برآوردن . تمثل :
جو بجو از من بوجه مكسب زر بستدند * وجه مرسومى كه مجرى بود در ديوان مرا بعد از اين از من جوى حاصل نخواهد شد اگر * بركنند از بن چوكان يكباره خان و مان را هر يكى گويد كه زر بستانم و دندان ز تو * اى عزيزان كاشكى بودى زر و دندان مرا .
سلمان ساوجى . دندانش كند بودن . بعلتى از قبيل رشوه از اظهار حق بازايستادن . اشاره :
ترشىهاى چرخ ناشيرين * كند كرده است تيز دندانم .
روحى و لوالجى . دندان طمع تيز كردن . از مجموعه مختصر امثال طبع هند . دندان طمع كندن . اميد بريدن از . . . دندان گرد بودن . بر متاع‌ها و كالاهاى خويش نرخى گران گذاشتن . نظير : گرانگاز بودن .
دندان مار را بنمد ميتوان كشيد * ( شد كند از ملايمت من زبان خصم . . . )
صائب . نظير : زبان خوش مار را از سوراخ بيرون مىآورد . دندان نمودن . سياست كردن . تهديد كردن . مثال : امير جواب فرستاد كه . . . على مرا به كار است شغلهاى بزرگ را و اين مالشى و دندانى بود كه به دو نموده آمد . ابو الفضل بيهقى . و دارتكين را با غلامى پانصد بفرستاد تا دمار از مخالفان برآوردند و دندانى قوى بديشان نمودند . ابو الفضل بيهقى .
در اين ديار بهنگام شاه چندين‌بار * پلنگ‌وار نمودند غرچگان دندان .
فرخى .
كدام حادثه دندان نمود با تو بكين * كه صولت تو ز بن برنكند دندانش .
ظهير .
بيژن شير خفته در زندان * كرده گرگين بىهنر دندان .
اوحدى . دندانى بكينه با كسى داشتن . خصم او بودن . دشمنى او در دل داشتن .
بر من اين خيره چرخ را گوئى * همه ساله بكينه دندانيست .
مسعود سعد . دندانى كه درد مىكند بايد كشيد . زن يا دوست يا خادم بد را بايد ترك گفت . نظير :
در دهان دار تا بود خندان * چون گرانى كند بكن دندان . چونكه دندان ترا كرم اوفتاد * نيست دندان بركنش اى اوستاد .
مولوى .
دند و ملك يكى شمر و بهره‌جوى باش * از بدرهء زر ملك و از پشيز دند
مختارى . دند درويش و مسكين است : نظير :
دشمنان را پوست بركن دوستان را پوستين .
سعدى . دنده به قضا دادن . در پيش آمدى سوء بردبار و شكيبا شدن . دنده را اشتر شكست و تاوان را خر داد . گج . دنيا آكل و ماكول است . تمثل :