ز بهر داروى جان گرد ميم داد رواست * از آنكه مايه عيسى دم است دارو نيست .
مجير بيلقانى .
ناكسم اردمش دهم وقت سخا بدين سخن * كاب حيات را دمش مايه دهيست معتبر .
مجير بيلقانى .
الطرب اى شكرستان چون دم سرد در سحر * گرم درآودم مده باده بيار و غم ببر .
مجير بيلقانى .
گفتم ز دم سرد رهان يكبارم * با آنكه نكرد گفت منت دارم
تا از دم سرد كى رهاند يارم * حالى دم گرم مىنهد در بارم .
مجير بيلقانى .
از لشكر صبرم علمى بيش نماند * وز هرچه مرا بود غمى بيش نماند
وين نادرهتر كه از سر عشوه هنوز * دم ميدهى و مرا دمى بيش نماند .
مجير بيلقانى .
بگويم اين و ترا دم نميدهم و اللّه * كه در يكى دم تو صد لطيفه مضمون است .
مجير بيلقانى .
دمم دادى و من چون شهد خوردم * ندانم كان چه شوخى وين چه سوداست .
مجير بيلقانى .
دلم از غم بسوخت دم چه دهى * غم تو دل ببرد تن چه زنى .
مجير بيلقانى .
دم درآوردن . بمزاح ، جسور شدن .
دم دنيا دراز است . هركس بكيفر و پاداش كردهء خويش رسند .
دم روبه و بال روباهست .
تمثل :
اندر اين روزگار ناسامان * هركه را علم هست يا هنر است
همچو روباه هست كشتهء دم * همچو طاوس مبتلاى پر است .
محمد ابن عبد الملك رجوع به : دشمن طاوس آمد . . . ، شود .
دم روبه گواه روباه است . جامع التمثيل . نظير : بروباه گفتند شاهدت كيست گفت دنبم .
دم سگ راست نشود . نظير : ما بالذات لا يتغير .
اشاره :
چون سگ در هركس است جايت * زان چون دم سگ كج است رايت .
خاقانى .
دم سوختگان را اثر است . * ( دامنت دود دل عود گرفت و خوش كرد
تا بدانى كه . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : آنچه يك پيرزن . . . ، شود .
دم شتر به زمين ميايد ؟ اين امر نهايت دير برآيد .
دمش را ديدن . مالى يا نويدى او را دادن .
دمش را روى كولش گذاشتن . مأيوس يا مغلوب رفتن .
دمش را گره كردن . ترسيدن و از گفته يا كرده بازايستادن .
دم علم كردن . بدعوى برخاستن .
دم غنيمت است . نظير :
نگهدار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست .
چو روزى بشادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد .
اين دم را باش . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .