دلى بيغم كجا جويم كه در عالم نمىبينم * ( دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نميبينم . . . )
سعدى . رجوع به : در اين عالم كسى . . . ، شود .
دلير تيغ را كار فرمايد و بددل زبان را . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
دلى دارد زيبا هرچه ميبيند مىخا . ميخا مخفف ميخواهد است .
دليران نترسند ز آواز كوست . * كه دوپاره چوب است و يكپاره پوست .
فردوسى
دل يكتا كردن .
اميد عمر جاويدان كنى چون گوهر يكتا * دل از انديشه او باش جسمانيت يكتا كن . . .
سنائى .
رجوع به : يكتا كردن . . . و يكتا شدن . . . ، شود .
دلى كز خرد گردد آراسته * چو گنجى بود پر زر و خواسته .
فردوسى .
رجوع به : اندر جهان به : از خرد . . . ، شود .
دلى كز مهر باشد بىشكيبا * نه از گرما بترسد نه ز سرما .
ويس و رامين .
رجوع به : ببلخ اندر بسنگى . . . ، شود .
دلى كو ز درد برادرشخود * دواى پزشكان به دو نيست سود
فردوسى .
دلى كه رامش جويد نيابد او دانش * ( . . . سرى كه بالش جويد نيابد او افسر . )
عنصرى .
دليل قوت باران است * آنجا كه گرد ماه بود خرمن .
( اى كرده گرد ماه ز شب خرمن * گريان ز حسرت تو چو باران من
آرى . . . )
ظهير .
دماغ سپيده دمان بايدى * كه خورشيد از عطسهاش زايدى .
حضرت اديب .
دماغشرا بگيرى جانش درميآيد . مزاجى ضعيف و جسمى نحيف دارد .
دم پادشاهان اميد است و بيم * يكيرا سموم و دگر را نسيم
( . . . چو چرخست كردارشان گرد گرد * يكى شاد از ايشان يكى پر ز درد . )
اسدى .
رجوع به : اى پسر گر ملازم . . . ، شود .
دم جنبانيدن . نظير : دم لابه كردن .
دم خر به پيمودن دراز نشود . تمثل :
بود مهر زنان همچون دم خر * نگردد آن ز پيمودن فزونتر
به پيمودم دم خر چندگاهى * گرفتم بر هواى ديو راهى .
ويس و رامين .
به ترك گفتم و رفتم كه اندر اين دولت * چو دم خر ز كجى هيچ مينيفزودم .
ظهير .
دم خر است عدوت ارچه صد شتروار است * كه بيشتر نشود گر بسى بهپيمائى
مجير بيلقانى .
دم خر سزاى كون خر است . تمثل :
نفع عامه را اولى است آرى دنب خر * خوش مگس ( كذا ) را نيست ليكن كون خر را درخور است .
جامى .
دم دادن . دم گرم دادن . نويد كردن . مثال :