جورا از ديوار راست بالا ميبرد . در جادوى و ساحرى نهايت ماهر است .
جور از حبيب خوشتر كز مدعى رعايت * ( هرچند بردى آبم رو از درت نتابم . . . )
حافظ .
جور استاد به ز مهر پدر . * ( پادشاهى پسر بمكتب داد
لوح سيمينش در كنار نهاد * بر سرلوح او نوشته بزر . . . )
سعدى . رجوع به : سيبى كه سهيلش . . . ، شود .
جوش جاهل چو آتش خاشاك * بردمد زور و زود گردد خاك .
اوحدى .
جوع كلبك يتبعك . از ميدانى . سگ خود را گرسنهدار تا در پى تو آيد . رجوع به :
اجع كلبك . . . ، شود .
جوفروش گندمنما . آنكه ظاهر گفتار و عمل نيكو دارد و نهان و باطن زشت و تباه .
تمثل :
ببازار گندمفروشان درآى * كه اين جوفروش است و گندمنماى .
سعدى .
زهى جوفروشان گندمنماى * جهان گرد و سالوس و خرمن گداى .
سعدى .
همه گندمنماى جو دارند * همه گل صورتند و پرخارند .
سنائى .
تو آن گندمنماى جوفروشى * كه در گندم جوپوسيده پوشى .
نظامى .
از پى مشتى جو گندمنماى * دانهء دل چون جو و گندم مساى .
نظامى .
درگذر زين عالم گندمنماى جوفروش * كز جفاى او دل احرار ارزن ارزنست .
شهاب الدين سمرقندى .
مينمايد او وفا و مهر و جوش * وانگه او گندمنما و جوفروش .
مولوى .
نه تو را بر ظلم توبه يا خروش * ايدغا گندمنما و جوفروش .
مولوى .
نظير : ارزننما و ريگ پيما .
جو كى بيكار ماند درفشى برخود زد . نظير : كور بيكار مژهء خود را مىكند .
جوهر علم همچو زر باشد * كه چو كهنه است تازهتر باشد .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
جوى پيش دريا بردن . تمثل :
تو اندر گمانى ز نيروى خويش * همى پيش دريا برى جوى خويش .
فردوسى .
رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
جوى زر بهتر از پنجاه من زور . * ( چه خوش گفت آن تهيدست سلحشور . . . )
سعدى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
جوى طالع ز خروارى هنر به . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
جوينده يابنده است .
تمثل :
شنيدم كه جوينده يابنده باشد * بمعنى درست آمد اين لفظ بازى .
فرخى .
چنين زد مثل شاه گويندگان « 1 » * كه جويندگانند يابندگان .
نظامى .
هامش
( 1 ) مراد از شاه گويندگان حضرت رسول اكرم صلوات اللّه عليه است ، و فرمودهء او من طلب شيئا وجد وجد باشد .