دشمن چو نكو حال شوى گرد تو گردد * زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش .
چونانكه چو بز بهتر و فربهتر گردد * از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش .
ناصر خسرو .
رجوع به : گرت راهى نمايد . . . ، شود .
دشمن چه كند چو مهربان باشد دوست . گج .
دشمن خرد است بلائى بزرگ * ( . . . غفلت از آن هست خطائى بزرگ . )
نظامى .
رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
دشمن خويشيم هر دو دوستار انجمن * ( من ترا مانم بعينه تو مرا مانى درست . . . )
منوچهرى .
نظير :
سوختم تا گرم شد هنگامهء دلها ز من * بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع .
صائب .
قسمت ما چون كمان از سهم خود خميازهايست * هرچه داريم از براى ديگران داريم ما .
صائب .
كذبالة السراج تضئى ما حولها و تحرق نفسها . كالا برة تكسو غيرها و استها عارية .
دشمن دانا بلندت مىكند * بر زمينت مىزند نادان دوست .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
دشمن دانا به از نادان دوست * ( دوستى با مردم دانا نكوست . . .
دشمن دانا بلندت مىكند * بر زمينت مىزند نادان دوست . )
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
دشمن دانا كه غم جان بود * بهتر از آن دوست كه نادان بود .
نظامى .
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
دشمن دوست چون تواند بود . ابو الفضل بيهقى .
دشمن دوست نگردد ( چغندر گوشت نگردد . . . ) جامع التمثيل .
دشمن شادخوار بسيار است * دوستى غمگسار بايستى .
عمادى شهريارى .
دشمن شود دوست از بهر چيز * ( ز چيز كسان بىنيازيم نيز
كه . . . )
و در جاى ديگر :
( ز چيز كسان سر بهپيچيد نيز * كه . . . )
فردوسى . نظير :
خويش بيگانه گردد از پى ديش * خواهى آن روز مزد كمتر ديش .
رودكى .
دشمن طاوس آمد پر او * ( . . . اى بسا شه را بكشته فر او . )
مولوى .
تمثل :
اندر اين روزگار ناسامان * هركه را فضل هست يا هنر است
همچو روباه هست كشتهء دم * همچو طاوس مبتلاى پر است .
محمد ابن عبد الملك .
بلاى من آمد همه دانش من * چو روباهرا موى و طاوسرا پر .
ابو العلاء .
طاوسرا بديدم مىكند پر خويش * گفتم مكن كه پر تو با زيب و با فر است
بگريست زار زار و مرا گفت ايحكيم * آگه نهاى كه دشمن جان من اين پر است .
كافى بخارى .
و معلوم شد كه جگر بط چون پر طاووس و بال او آمد . مرزباننامه .