دستم نمك ندارد ( يا ) دستم بىنمك است . بهر كس نيكى كنم سپاس ندارد يا بجاى من بدى كند .
دست نايد بىدرم در راه نان * ليك هست آب دو ديده رايگان .
( آن سگى ميمرد و گريان آن عرب * اشك مىباريد و ميگفت از كرب
هين چه سازم مر مرا تدبير چيست . * زين سپس من چون توانم بيتو زيست
سائلى بگذشت و گفت اين گريه چيست * نوحه و زارى تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگى بد نيكخو * نك همى ميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان * شير نر بود او نه سگ اى پهلوان . .
گفت رنجش چيست ، زخمى خورده است ؟ * گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبرى كن بر اين رنج و حرض * صابر انرا لطف حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كه اى سالار حر * چيست اندر پشتت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من * مىكشم از بهر قوت اين بدن
گفت چون ندهى بدين سگ نان زاد * گفت تا اين حد ندارم اتحاد . . . )
مولوى .
دست نمودن . گمان ميكنم از دو سه جاى شاهنامه چنين برميآيد كه در موقع انكار گفتهء شنونده دست خود را به علامت انكار يا اعتراض برميداشته است . شواهد شاهنامه را ضبط نكردهام و فقط اين مورد را در يادداشتهاى خود يافتم :
بگفت اين و بگشاد چادر ز روى * همه روى ماه و همه مشگ موى . . .
و ديگر چنين هست رويم كه هست * يكى گر دروغ است بنماى دست .
فردوسى .
مثال ذيل نيز از كمال اسمعيل است : و محتمل است كه همان معنى مستعمل شاهنامه را بدهد يا بمعنى لغوى خود باشد .
پيكان تير غمزهء تو بر دل من است * گر نيست باورت ز من اكنون بيار دست .
دست من و حلقههاى زلفش * پاى شتر و علاقهبندى .
يخچاليه .
دستور بيدار بهتر كه گنج . * ( سپهبد گفت چون ديد رنج
كه . . . )
فردوسى . رجوع به شاه مهر و وزير . . . ، شود .
دست و روت را بشوى مرا هم بخور . نظير : دو قورت و نيمش هم باقيست .
دست و روشرا به آب مردهشوخانه شسته است . نهايت بىشرم و آزرم است .
دست و رو شسته است . بىادب و خشن است .
دست چاقو ساختن . بر پاشنهء پا نشستن كه عوام آن را چنباتمه گويند و سر در ميان زانوها فرو بردن . تمثل :
سرنهاده ميان زانوها * هر زمان ساخت دسته چاقوها .
بهائى .
رجوع به : چاقو دسته كردن ، شود .