دشمنانرا پوست بركن دوستانرا پوستين . * ( چون فرومانى به سختى تن بعجز اندر مده . . . )
سعدى . نظير :
دند و ملك يكى شمر و بهرهجوى باش * از بدرهء زر ملك و از پشيز دند .
ناصر خسرو .
دشمنان سه فرقهاند دشمن و دشمن دوست و دوست دشمن . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود .
دشمن آيينه باشد روى زرد * ( منكر آيينه باشد چشم كور . . . )
عمادى شهريارى .
دشمن ارچه دوستانه گويدت * دام دان گرچه ز دانه گويدت
( . . . گر تو را قندى دهد آن زهردان * گر به تو لطفى كند آن قهر دان . )
مولوى .
رجوع به : گرت راهى نمايد راست . . . ، شود .
دشمن ارچه يكى هزار بود . * ( دوست گرچه دوصد دو يار بود . . . )
سنائى .
رجوع به : اندك شمر ار دوست . . . ، شود .
دشمن ار دشمنى كند فن اوست * كار صعب است دشمنى از دوست
( . . . بد بود از كسى جفاكارى * كه از او چشم دوستى دارى . )
مكتبى .
دشمن اگرچه بود خوار و خرد * مر او را بنادان نبايد شمرد
( . . . كه )
فردوسى .
رجوع به : دشمن نتوان حقير . . . ، شود .
دشمن اگر قويست نگهبان قويتر است . گج .
نظير :
گر نگهدار من آنست كه من ميدانم * شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد .
دشمن بملاطفت دوست نگردد بلكه طمع زياده كند .
دشمن تو نفس تست خار كن او را * تا نشود چيره و قوى به تو دشمن .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
دشمن چون از هر حيلتى درماند سلسلهء دوستى بجنباند تا بدوستى كارها كند كه در دشمنى نتواند
سعدى . رجوع به : گرت راهى نمايد . . . ، شود .
دشمن چو بدست آمد و مغلوب تو شد * حكم خرد آنست امانش ندهى .
جامع التمثيل :
نظير :
سنگ در دست و مار بر سر سنگ * نكند مرد هوشيار درنگ .
سعدى .
دلاور چو از بيشه بگرفت شير * نشان ده كجا زنده ماندش دير
و گر مهر بر خسته شير آورد * همان شير او را به زير آورد .
اذا امكنت فرصة فى العدى * فلا تبد شغلك الا بها
و ان لم تلج بابها مسرعا * اتاك عدوك من بابها
و اياك من ندم بعدها * و تا ميل اخرى و انى بها .
ابن المعتز .
آزاد را ميازار چون بيازردى بيوزن . قابوسنامه .