دستهگل به آب دادن كارى ناسزاوار مرتكب شدن . فتنه يا فسادى را باعث گشتن .
مثال :
نشده از گل رويش سيراب * كه فلك دسته گلى داد به آب .
جلال الممالك .
گويا در قديم بجاى اين مثل گل به آب دادن ميگفتهاند .
دستى از دور بر آتش دارى . به تمام رنج و تعب كار آگاه نيستى . تمثل :
از قيامت خبرى ميشنويم * دستى از دور بر آتش داريم .
دستى از قنداقه برآوردن . بيش از حد مكانت و منزلت خويش بجسارت و تهور پيش رفتن .
دستى را كه حاكم ببرد خون ندارد ( يا ) ديه ندارد .
تمثل :
بر حد و تعزير قاضى هركه مرد * نيست بر قاضى ضمان كو نيست خرد .
مولوى .
اشاره :
بىديت است آنكه تو آويزيش * بىبدل است آنكه تو خونريزيش .
نظامى .
نظير : دستى را كه حكيم ببرد ديه ندارد .
دستى را كه حكيم ببرد ديه ندارد . رجوع به : فقرهء قبل شود .
دستى را كه نميتوان بريد بايد بوسيد . تمثل :
بتدبير بايد جهان خورد و لوس * چو دستى نشايد گزيدن ببوس .
سعدى .
با آنكه خصومت نتوان كرد بساز * دستى كه بدندان نتوان برد ببوس .
سعدى .
چو دستى نتانى گزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرق است و لوس .
سعدى .
نظير : چون بگردش نميرسى واگرد . آنكه دفعش نمىتوان بنواز . سنگيرا كه نتوان برداشت بايد بوسيد و گذاشت .
با كسى كش نمىتوان زد مشت * ور بكوشى نميتوانى كشت
اندكى خلق خوشترك بايد * ور فتوحيست مشترك بايد .
اوحدى .
دستى كه در آن جودى نيست كفچه به از آن * ( سرى كه در آن سجودى نيست
سفجه به از آن و . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : السخى لا يدخل . . . و احسان همه خلق را . . . ، شود .
دشت خالى به چون شهر پر از گرگان . * ( زين قوى قافلهء كور و كراى خواجه
نتواند كه رهد هيچ حكيم آسان * شهر بگذار بديشان و بدشتان شو . . . )
ناصر خسرو .
دشمنانت بهم چو راى زنند * بر فتوح تو دست و پاى زنند
هر يكيرا بگوشهاى انداز * آنكه دفعش نميتوان بنواز
بر قوى پنجه دست كين مگشاى * بر زبون و قوى كمين مگشاى
كان يكى گر سگ است گرگ شود * وين به قصد تو سر بزرگ شود
فاش كن حيلت بد انديشان * تا نگويند غاقلى ز ايشان .
اوحدى .
دشمنان در زندان دوست شوند .